تا ابد دلم میخواد یه کافه کوچیک، دنج و تاریک داشته باشم با نور های گرم که شب ها تنها بشینم توش، قهوه بخورم، کتاب بخونم، آهنگای خودم رو بزارم و اجازه بدم افکار مغزم رو سوراخ کنند⋆°𖦹
هدایت شده از کافه نادری.
روزی برایت خواهم گفت که داشتم چه روزهای عجیب و سختی را پشت سر میگذاشتم و چطور میدیدم که آدمها، یکی یکی از جهانم حذف میشدند.
آنان که پیش از این عزیزترین کسان من بودند.
روزی برایت خواهمگفت که نباید به شلوغی اطرافت نگاه کنی، روزهای سخت به تو ثابت خواهد کرد که چقدر تنها و بدون پشتوانهای.
روزی برایت خواهمگفت که جز خودت نباید روی هیچکس حساب باز کنی تا به روزگار من که رسیدی، با دستانی خالی و قلبی لبریز، مقابل مشتهای روزگار نایستادهباشی.
غمی که شبها باهاش مواجهم دچار پایستگی شده؛ از بین نمیره، از شبی به شبِ بعد منتقل میشه.