در این لحظه ، از همه چیز بیزار بود .از خود ، از دنیا ، از گلدان مقابلش ، از کتاب های خوانده نشده روی میز ، از آدم های خود پسنداطرافش ، از بوی عود پرتقالی نیمه سوخته . تا یک قدمی مرگ رفته بود ، اما به نظر میرسید که آنجا معطل مانده و درسکوت با آخرین فنجان چای لیمویش ، زیر تلالو نور ماه ، در سکوت برای جرعهای امید له له میزند.
اسباب کشی و بهم زدن وجه مشترک ؛ با اینکه میخوام پشت گوش بندازمش ، روزش بالاخره فرا میرسه چیزهای تموم نشدنی هستن که باید از شرشون خلاص شم خداحافظی با چیزایی که بهشون عادت کردم سخته دیدن ناپدید شدن خاطرات غم انگیزه کنار اومدن با چیزی که بهش عادت ندارم ترسناکه .