هدایت شده از 𝖢𝗂𝗀𝖺𝗋𝖾𝗍𝗍𝖾 𝖠𝖿𝗍𝖾𝗋 𝖦𝗈𝗈𝖽𝖻𝗒𝖾.
خیلی ممنونم که شرکت کردین و مکان ها توصیف هاشون واقعا وایبتون رو به من میدادن. امیدوارم خوشتون بیاد.
هدایت شده از 𝖢𝗂𝗀𝖺𝗋𝖾𝗍𝗍𝖾 𝖠𝖿𝗍𝖾𝗋 𝖦𝗈𝗈𝖽𝖻𝗒𝖾.
کتابخونه.
پا روی آجرهای ترکخورده گذاشت. بوی خاکستر هنوز در هوا معلق بود، انگار زمان اینجا از حرکت ایستاده باشد. درِ نیمهسوخته مثل دهانی خاموش، آهی قدیمی میکشید. با هر قدم، زیر پا صدای خرد شدن برگهای کاغذ بلند میشد؛ برگهایی که روزی قصه داشتند و حالا به خاکستر بدل شده بودند.
قفسهها چون سربازانی سوخته و خمیده، همچنان ایستاده بودند؛ سیاه، ولی استوار. از لابهلای دیوارهای داغدیده، نور نازکی سر میخورد، درست مثل امیدی که هنوز جرات خاموش شدن ندارد.
او ایستاد، دستش را روی یکی از جلدهای نیمسوخته کشید. انگار واژهها هنوز زنده بودند، انگار میان دود و سیاهی، نفسهای آخر یک داستان، آرام توی گوشش زمزمه میکرد:
«ما نسوختیم، ما فقط به آسمان رفتیم.»
هدایت شده از 𝖢𝗂𝗀𝖺𝗋𝖾𝗍𝗍𝖾 𝖠𝖿𝗍𝖾𝗋 𝖦𝗈𝗈𝖽𝖻𝗒𝖾.
برج ساعتی.
پا به میدان که گذاشت، نگاهش بیاختیار بالا کشیده شد. برج ساعت، با قامت پیر و خستهاش، مثل نگهبانی خاموش در دل شهر ایستاده بود. عقربههایش آرام حرکت میکردند، اما در هر تیکتاک، صدای گذشتن یک عمر شنیده میشد.
آجرهای فرسودهاش رنگ سالها را به خود گرفته بودند؛ لکههایی از باران، ردی از باد، و زخمهای بیشماری که زمان بر تنش حک کرده بود. با اینحال، هنوز میتپید؛ نه برای خودش، که برای مردمی که سالهاست زیر سایهاش آمده و رفتهاند.
برج ساعت، شبیه پیرمردی بود که همهچیز را دیده، همهچیز را از یاد برده، اما هنوز آرام و باوقار، در میان همهمهی دنیا فقط یک حقیقت را تکرار میکرد:
«زمان، هیچوقت نمیایستد.»