eitaa logo
Challanges
43 دنبال‌کننده
886 عکس
0 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخونه. پا روی آجرهای ترک‌خورده گذاشت. بوی خاکستر هنوز در هوا معلق بود، انگار زمان اینجا از حرکت ایستاده باشد. درِ نیمه‌سوخته مثل دهانی خاموش، آهی قدیمی می‌کشید. با هر قدم، زیر پا صدای خرد شدن برگ‌های کاغذ بلند می‌شد؛ برگ‌هایی که روزی قصه داشتند و حالا به خاکستر بدل شده بودند. قفسه‌ها چون سربازانی سوخته و خمیده، همچنان ایستاده بودند؛ سیاه، ولی استوار. از لابه‌لای دیوارهای داغ‌دیده، نور نازکی سر می‌خورد، درست مثل امیدی که هنوز جرات خاموش شدن ندارد. او ایستاد، دستش را روی یکی از جلدهای نیم‌سوخته کشید. انگار واژه‌ها هنوز زنده بودند، انگار میان دود و سیاهی، نفس‌های آخر یک داستان، آرام توی گوشش زمزمه می‌کرد: «ما نسوختیم، ما فقط به آسمان رفتیم.»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برج ساعتی. پا به میدان که گذاشت، نگاهش بی‌اختیار بالا کشیده شد. برج ساعت، با قامت پیر و خسته‌اش، مثل نگهبانی خاموش در دل شهر ایستاده بود. عقربه‌هایش آرام حرکت می‌کردند، اما در هر تیک‌تاک، صدای گذشتن یک عمر شنیده می‌شد. آجرهای فرسوده‌اش رنگ سال‌ها را به خود گرفته بودند؛ لکه‌هایی از باران، ردی از باد، و زخم‌های بی‌شماری که زمان بر تنش حک کرده بود. با این‌حال، هنوز می‌تپید؛ نه برای خودش، که برای مردمی که سال‌هاست زیر سایه‌اش آمده و رفته‌اند. برج ساعت، شبیه پیرمردی بود که همه‌چیز را دیده، همه‌چیز را از یاد برده، اما هنوز آرام و باوقار، در میان همهمه‌ی دنیا فقط یک حقیقت را تکرار می‌کرد: «زمان، هیچ‌وقت نمی‌ایستد.»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خونه. خانه، جایی نبود، نفَسی بود. دیوارهایش مثل آغوشی قدیمی، زخمی از سال‌ها داشتند و هنوز گرم بودند. پنجره‌ها، چشم‌هایی بودند که نور صبح را به دل می‌کشیدند و عصرها با غروب آه می‌کشیدند. خانه، پر بود از صداهای جا مانده؛ خنده‌هایی که در گوشه‌ی اتاق‌ها پژواک شده، گریه‌هایی که در بالش‌ها پنهان مانده، و قصه‌هایی که روی فرش‌ها خوابیده بودند. خانه، پناهی بود که آدم حتی اگر هزار بار دور شود، باز به سمتش کشیده می‌شود. مثل مادری خاموش که هیچ‌وقت منتظر توضیح نیست، فقط در را باز می‌گذارد. خانه، خلاصه‌ی همه‌ی سفرهاست جایی برای برگشتن.. خانه،خود تویی.