یکی از دلایلی که باعث میشه یه سری مسائل رو قاطی کنم مثلا اینکه اسید ها اکسید نافلزند و باز ها اکسید فلز
یا مثلا تجزیه ی یه اتحادی اگر زوج باشه منفیه اگر فرد باشه مثبته و مسائل امثال این ها اینه که ... واسه ی اینها تو ذهنم شخصیت و رنگ بندی میسازم . مثلا خیلی سختمه که اسید های قرمز مهربون بخوان اکسید نافلز های زرد بی احساس باشن 🤦 یا باز های زرد کلک باز اکسید فلز های شیطون کنجکاو . تازه از اون بدتر من واسه ی صفت ها و شخصیت ها هم تو ذهنم رنگ بندی دارم و این خودش قضیه رو پیچیده تر میکنه . مثلا عدد هفت تو ذهن من آبیه ولی خبیثه . آخه چطور یه چیزی میتونه آبی باشه ولی در عین حال خبیثم باشه .😕 آبی به این مهربونی ...
شماره ی روان پزشکم دارم ممنون .
چرا همش آرایه ی اغراق رو میبندین به شعر مردم؟ شاید شاعر واقعا اگه خنده ی عشقشو نبینه بمیره .
درک و دریافت ، صفحه ی ۱۶۲ فارسی دوازدهم :
از آنجا که زبان فارسی رمز هویت ملی است برای پاسداشت آن چه راهکار هایی را پیشنهاد میدهید ؟
۱. از به کار بردن واژه های غیر ملی بپرهیزیم
۲. هنگام نوشتن و گفتن ، هنجار های زبان پارسی را پاس بداریم
۳. با شاهکار های زبان و ادب پارسی آشنا شویم
۴. خودمان محتوی به زبان پارسی تولید کنیم .
خوب شد من نرفتم تجربی
وگرنه میخواستم هر بیماری ای که تو کتاب نوشته رو یه دور برا خودم تصور کنم 🤦
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای که این کلیپ چققققدددررر قشنگ بود بسی بسیار لذت بردم 😍
در صدر اسلام مسلمانان هنگام احوالپرسی و خداحافظی ، سوره ی عصر را تلاوت و این گونه یکدیگر را امر به معروف و نهی از منکر میکردند . ابتدا یکی از افراد بخشی از سوره را میخواند و فرد مقابل آن را به پایان میرساند ...
به نام خداوند بخشنده ی مهربان .
قسم به عصر
که آدمی به راستی در زیان است .
مگر آنان که ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند و یکدیگر را به رعایت حق و استقامت و شکیبایی سفارش کنند .
راست گفت خداوند بلند مرتبه ی بزرگ .
اول شیرکاکائو.... فرض کنید یه لیوان شیر دارید و یه لیوان کاکائو و میخواید این ها رو با دست هاتون با هم ترکیب کنید ... با صدای اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ . وقتی که گفتین اِاِاِاِاِ همه ی انرژی های منفی رو از وجودتون تخلیه کنید و بعدش هم بلند بلند از اعماق وجودتون بخندین . .......... حالا با من تکرار کنین هاهاها....هی هی هی ... هه هه هه ...هو هو هو .....
# وقتی میری پارک بانوان و خانوما جلسه ی دفع انرژی منفی گذاشتن 🤦♀
همونجا نشسته بودم که یه خانومی اومد نشست کنارم ... یه رب ساعتی همین شکلی گذشت منم داشتم تو گوشی میگشتم . یهو بنده ی خدا گفت میخوای فالتو بگیرم؟ من با یه حالت متعجبی نگاه کردم . آخه اصلا بهش نمیومد فال گیر باشه . گفتم من پول همرام نیست . گفت نه همینجوری میخوام فالتو بگیرم یه نیتی بکن . گفتم باشه. نیت که کردم.. یه پارچه سبز گذاشت روبه روشو چند تا نخود از توی کیسه ی سبزی درآوردو شروع کرد نخودا رو رو پارچه جا به جا کردن . بعد یه چند دقیقه گفت بهترین حالت فال اومد. پنج تن آل ابا . هی نخودایی که مونده بودو میشمرد میگفت ببین پنج تان . این فال فال انبیاست . بالاشم نخودا شبیه آسمونن ببین . بعد یه نخودو نشون داد گفت ستاره ی شیرینی هم داری . من دقیقا شبیه آدمایی بودم که واسشون فال میگیرن یعنی مونده بودم الان باید باور کنم یا نه . من که از خدام بود نیتم برآورده بشه ....