eitaa logo
چمنم
1 دنبال‌کننده
25 عکس
26 ویدیو
0 فایل
چمن نیستم.... مخفف چمیدانمه.... ولی چمن هم خوبه ... خصوصا بوی چمن خیس خورده ...
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا همش آرایه ی اغراق رو میبندین به شعر مردم؟ شاید شاعر واقعا اگه خنده ی عشقشو نبینه بمیره .
درک و دریافت ، صفحه ی ۱۶۲ فارسی دوازدهم : از آنجا که زبان فارسی رمز هویت ملی است برای پاسداشت آن چه راهکار هایی را پیشنهاد میدهید ؟ ۱‌. از به کار بردن واژه های غیر ملی بپرهیزیم ۲. هنگام نوشتن و گفتن ، هنجار های زبان پارسی را پاس بداریم ۳. با شاهکار های زبان و ادب پارسی آشنا شویم ۴. خودمان محتوی به زبان پارسی تولید کنیم .
خوب شد من نرفتم تجربی وگرنه میخواستم هر بیماری ای که تو کتاب نوشته رو یه دور برا خودم تصور کنم 🤦
کاش وقت تلف کردن اینقدر آسون نبود 🚶
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای که این کلیپ چققققدددررر قشنگ بود بسی بسیار لذت بردم 😍
فقط یکیشون تو رو خدا ترجیحا زبان ولی اگه هندسه یا فیزیک بودم حرفی نیس 😑 فقط یکیشونو بدین دست من 😬
در صدر اسلام مسلمانان هنگام احوالپرسی و خداحافظی ، سوره ی عصر را تلاوت و این گونه یکدیگر را امر به معروف و نهی از منکر میکردند . ابتدا یکی از افراد بخشی از سوره را میخواند و فرد مقابل آن را به پایان میرساند ... به نام خداوند بخشنده ی مهربان . قسم به عصر که آدمی به راستی در زیان است . مگر آنان که ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند و یکدیگر را به رعایت حق و استقامت و شکیبایی سفارش کنند . راست گفت خداوند بلند مرتبه ی بزرگ .
اول شیرکاکائو.... فرض کنید یه لیوان شیر دارید و یه لیوان کاکائو و میخواید این ها رو با دست هاتون با هم ترکیب کنید ... با صدای اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ . وقتی که گفتین اِاِاِاِاِ همه ی انرژی های منفی رو از وجودتون تخلیه کنید و بعدش هم بلند بلند از اعماق وجودتون بخندین . .......... حالا با من تکرار کنین هاهاها....هی هی هی ... هه هه هه ...هو هو هو ..... # وقتی میری پارک بانوان و خانوما جلسه ی دفع انرژی منفی گذاشتن 🤦‍♀
همونجا نشسته بودم که یه خانومی اومد نشست کنارم ... یه رب ساعتی همین شکلی گذشت منم داشتم تو گوشی میگشتم . یهو بنده ی خدا گفت میخوای فالتو بگیرم؟ من با یه حالت متعجبی نگاه کردم . آخه اصلا بهش نمیومد فال گیر باشه . گفتم من پول همرام نیست . گفت نه همینجوری میخوام فالتو بگیرم یه نیتی بکن . گفتم باشه. نیت که کردم.. یه پارچه سبز گذاشت روبه روشو چند تا نخود از توی کیسه ی سبزی درآوردو شروع کرد نخودا رو رو پارچه جا به جا کردن . بعد یه چند دقیقه گفت بهترین حالت فال اومد. پنج تن آل ابا . هی نخودایی که مونده بودو میشمرد میگفت ببین پنج تان . این فال فال انبیاست . بالاشم نخودا شبیه آسمونن ببین . بعد یه نخودو نشون داد گفت ستاره ی شیرینی هم داری . من دقیقا شبیه آدمایی بودم که واسشون فال میگیرن یعنی مونده بودم الان باید باور کنم یا نه . من که از خدام بود نیتم برآورده بشه ....
چقدر قشنگ میشد اگر به جای تقویم از کلمه ی گاه شمار استفاده میکردیم
در اردوی مطالعاتی مدرسه که بودیم در مدرسه عین خانه میگشتیم . لباس و شلوار راحتی و بدون روسری . خانم سرایدار یک پسر داشت که کلاس پنجم بود. اسمش بود محمد . بچه ها جلوی محمد راحت بودند و تغییری در سبک پوششان نمیدادند . اما من نه . من برایم مهم بود که محمد حالا به سن ممیز رسیده است و باید حدودی را جلویش رعایت بکنم . اما سعی داشتم که او را حساس نکنم . مثلا اگر زمانی می آمد داخل و من روسری نداشتم خودم را به هول و ولا نمی انداختم که وای من روسری ندارم و اینها . اما یک بار که بچه ها میخواستند رضیه را سوپرایز کنند و همه را به اتاق کامپیوتر فرا خواندند و من بدون روسری آمدم و دیدم که محمد و مامانش نشسته اند . تا چشمم به او خورد راهم را به بیرون کج کردم و با روسری برگشتم . این کار من هم محمد را و هم مامانش را متعجب کرد . من گه گاه تذکر خیلی خیلی کوتاهی به دوستان نزدیکم میدادم اما آنها را اذیت یا مجبور به کاری نمیکردم . اما بعد ها از اینکه اینکار را علنی نکردم پشیمان شدم . چون تقریبا کسی نمیدانست که حجاب گرفتن من به خاطر محمد است .محمد موهایشان را میبافت راجع به لباس هایشان نظر میداد و خلاصه گاهی واقعا میفهمیدم که محمد دارد بزرگ میشود و از بیخیالی بچه ها حرص میخوردم . اما دلم نمیخواست با تذکر دادن مخالفت آنها را برانگیزم . گه گاهی اگر از من میپرسیدند چرا حجاب داری میگفتم و آنها با حالتی که انگار حرصشان گرفته است میگفتند او که بچه است و وقتی درباره ی سن ممیز میگفتم دیگر جوش میکردند . حالا فکر کنید اگر میخواستم آنها را هم به این کار دعوت کنم چه میشد . گذشت تا اینکه شب آخر دور هم نشسته بودیم و گل میگفتیم و گل میشنیدیم که محمد هم تصمیم گرفت به جمع ما بپیوندد. من که لباسم آستین کوتاه بود و از گرما حوصله ی هودی پوشیدن هم نداشتم چادرم را سرم انداختم و زیرش را محکم گرفتم و به حالت مسخره ای شروع کردم به اینکه آری من میخواهم به معراج بروم و شوخی هایی که از دختر عمه ام یاد گرفته بودم . قبلا هم یکی دوبار این کار را کرده بودم. هر که از راه میرسید با اکراه میپرسید تو چرا چادر سر کردی؟ من هم دوباره شوخی را تکرار میکردم . بیشتر دلم نمیخواست محمد بفهمد که به خاطر اوست . وگرنه آن شب حتما نطقم باز میشد و شرح احکام میگفتم . تا اینکه یکی پرسید به خاطر محمد است؟ من دیگر مقاومتم شکست و گفتم بله . او هم خندید و گفت محمد که موهای تو را دیده و گفته موهایت شبیه موهای خواهرش است . آری محمد موهای مرا دیده بود اما فقط یکبار . یا نهایتا یک بار و نصفی . کاش آن لحظه محمد آنجا نبود . کاش میتوانستم بگویم شما چگونه توقع دارید یک پسر وقتی بزرگ شد تمام حقوق شما را رعایت کند و به شخصیتتان احترام بگذارد وقتی از بچگی این را برایش تفهیم نکرده اید .کاش گفته بودم که شما خودتان حاضر نیستید به خودتان سختی بدهید و از بچگی شخصیت او را رشد دهید چگونه توقع دارید وقتی بزرگ شد ناگهان عوض بشود و همه چیز را یکدفعه یاد بگیرد . کاش گفته بودم که پسر ها در این سن خیلی چیز ها را میفهمند .کاش گفته بودم که برادر من الان یاد گرفته که هر جا درش بسته است باید در بزند و یا الله بگوید و اگر ببیند دختر عمه ام روسری ندارد سرش را پایین می اندازد . یا اینکه اگر خانم های نامحرم به او دست بدهند او به آنها دست نمیدهد . یا از غیرتش بگویم که برایش مهم است من جلوی دوستانش معذبم و آنها را به خانه نمی‌آورد. ‌کاش گفته بودم پسر دایی هایم وقتی مرا میبینند به جای اینکه دستشان را دراز کنند آن را روی سینه میگذارند و سلام میکنند . کاش گفته بودم آنها الان خیلی سرشان میشود . اما نگفتم . هیچ نگفتم و سرم را به طرف دیگری چرخاندم . و پشیمانی همه ی این ها را به جان خریدم . کاش محمد آنجا نبود . کاش گفته بودم
از حرص درار ترین بخش های کتاب های درسی میتونم به (چرا؟) های گاه و بی گاهشون اشاره کنم