eitaa logo
چمنم
1 دنبال‌کننده
25 عکس
26 ویدیو
0 فایل
چمن نیستم.... مخفف چمیدانمه.... ولی چمن هم خوبه ... خصوصا بوی چمن خیس خورده ...
مشاهده در ایتا
دانلود
در غار نشسته بود و فکر میکرد . از دیروز که شوهرش از شکار برگشته بود و خوابیده بود دیگر بیدار نشده بود . او فقط متوجه یک چیز شد . سینه ی او دیگر بالا و پایین نمیشد . اما نمیدانست معنی آن چه میتواند باشد . چه اتفاقی برای او افتاده بود . خاطراتشان را مرور کرد . دلش برای او تنگ شده بود. دلش میخواست دوباره تلاش کند از او یاد بگیرد . او بهتر از هر کسی یاد دادن را بلد بود . اما حالا گوشه ای از غار افتاده بود و هیچ تکانی نمیخورد . زن نا امید شد. تصمیم گرفت به غار پدر و مادرش برود . شاید پدرش میدانست که چه اتفاقی برای او افتاده است. غار آنها چندان هم دور نبود . زن وسایلش را جمع کرد . یعنی همان چند دانه شاتوت که همسرش آورده بود و مقداری آب که توی چوبی تراش خورده داشت . و به راه افتاد و از کوه پایین رفت. همینطور فکر میکرد و احتمالات را بررسی میکرد. میترسید دیگر نتواند با او باشد . نشانی از بیماری که نداشت . زن تا به حال مرگ کسی را ندیده بود . نمیدانست انسان ها میمیرند . او درد داشتن ، زخمی شدن ، بیماری و همه ی این ها را دیده و تجربه کرده بود اما مرگ نه .بالاخره رسید . مادرش را دید . به سمتش دوید و او را بغل کرد و گریه را سرداد . مادرش او را نوازش کرد. سرش را از شانه اش جدا کرد و به صورتش نگاه کرد. دخترش اشک هایش را کنار زد و تند تند با دستانش شروع به تعریف ماجرا کرد. پدر از راه رسید . دخترش را که دید لبخند زد . به سمت او رفت و سرش را بوسید . چشمان گریان او را که دید تعجب کرد . دخترش دوباره از اول شروع کرد . چهره ی پدر تغییر حالت داد. او مرگ پدر و مادرش را دیده بود . به یاد آن روز افتاد و قطره ی اشکی از چشمش پایین چکید . به دخترش نگاه کرد. اما به جای چهره ی او چهره ی مادرش را دید که با لبخند نگاهش میکرد. دست مادرش را گرفت و به لبخندش پاسخ داد. بعد از اینکه پدر به چنگ حیوانات درنده افتاده بود او تنها پناهش و تنها امید زندگیش بود .اما ناگهان سنگینی دست مادر در دست او زیاد شد و روی زمین افتاد . پسرک حراسان مادرش را به پشت خواباند و تکه سنگی زیر سرش گذاشت. دور خودش میچرخید و نمیدانست چکار کند . مادرش دست او را گرفت و بوسید . اما دستانش شل شد و به همراه پلک هایش پایین افتاد . پسرک به سمت چشمه دوید . برای مادرش آب آورد و به دهان او ریخت . به جنگل رفت. برگ ها و گیاهان دارویی جمع کرد و برگشت . آنها را کوبید و به دهن مادرش گذاشت . او فکر میکرد مادرش مریض شده . با خودش فکر کرد حالا بهترین وقت است که زحمت های او را جبران کند. چهار روز همینگونه گذشت . پسرک برای مادرش غذا درست میکرد. هر روز به او آب میداد . اما مادرش تکانی نمیخورد و همه ی آب کف غار پهن میشد . روز پنجم پسرک با احساس بدی از خواب بیدار شد . بوی بدی فضای غار را پر کرده بود . پسرک از جا بلند شد و چشمانش را مالید . اما با دیدن چهره ی مادرش سرجایش خشک شد . چشم هایش پر از اشک شد . دیگر جایی را نمیدید . چشم هایش را بست و دوید . آنقدر دوید و دوید و دوید که توانی برایش نماند و همانجا وسط جنگل روی زمین افتاد . صورتش از شدت اشک خیس شده بود و میسوخت. هیچ دلش نمیخواست از مادرش بترسد . دلش نمیخواست از چهره ی مادرش بدش بیاید . زانوهایش را در سینه جمع کرد و با شدت بیشتری اشک ریخت . چیزی درونش نه با زبان اشاره که با زبان دیگری میگفت دیگر قرار نیست مادرش را ببیند . دیگر حتی توان برگشتن را هم نداشت . دستش را حائل کرد و بلند شد . سرش سوت میکشید . بلند شد و به راه افتاد. به کدام سمت؟ خودش هم نمیدانست. آنقدر رفت تا صدای آب به گوشش رسید . جلو رفت. زانو زد و سرش را درون آب کرد . سکوت آب حالش را بهتر میکرد . آب اشک هایش را میشست و آنها را در خودش حل میکرد . سرش را بیرون کشید . خواست به راهش ادامه بدهد اما توان نداشت . همانجا روی تخته سنگی نشست و فکر کرد . دخترش شانه هایش را تکان داد و او را از اعماق خاطراتش بیرون کشید . پدر دستی به صورتش کشید و بلند شد . دست دخترش را گرفت و به طرف جنگل کشاند. چگونه میخواست همه ی این ها را با اشاره به او بگوید . به دنبال زمین خاکی صافی میگشت تا آنها را ترسیم کند . وقتی چشمش به درخت بلوط افتاد به سمت آن رفت . زیر درخت بلوط میتوانست کارش را انجام دهد. تکه چوبی از روی زمین برداشت . از کجا شروع میکرد؟ خودش را کشید ، و مادر و پدرش را. هی میکشید و میکشید و میکشید اما مطمئن نبود دخترش همه احساسات او را بفهمد. چگونه به او میگفت که وقتی مادرش را آنگونه دیده بود چه احساسی داشت. چگونه ترس توام با غم فراوان و ناامیدی را برایش ترسیم میکرد . به چهره ی دخترش نگاه کرد . دختر از جا بلند شد و به سمت پدرش رفت. او را در آغوش کشید و صورتش را در سینه ی او پنهان کرد. صدای گریه ی او بلند نبود. و این نشانه ی خوبی نبود . پدر او را از خود جدا کرد .
اشک هایش را با انگشت شستش پاک کرد اما جریان اشک قدرتمند تر از قبل روی صورتش سر میخوردند. او را نشاند. سعی کرد صدای حق حق دخترش را فراموش کند تا باز هم نقاشی را وسیله ی تبادل احساساتش قرار دهد . خودش را کشید . روی تخته سنگی کنار رودخانه . و چند مرد را کشید که به او نزدیک میشدند . خاطراتش را خوب به یاد داشت . آنها او را با خود بردند و بزرگش کردند . بعد ها متوجه شد . چیزی درونش نه با زبان اشاره و نه حتی زبان نقاشی با زبان دیگری به او گفته بود که دختر آن مرد را دوست دارد . پدر سعی داشت عشقش را هم نقاشی کند . سخت بود . او باید امید را نقاشی میکرد . دخترش به آن نیاز داشت . آخرین نقاشی پدر نقشی از خودش و همسر و دخترش بود . یک دایره ی بزرگ دور آنها کشید و تکه چوب را انداخت . دستانش را تکاند و بار دیگر دخترش را در آغوش کشید ‌.
اگر نصف تصمیم هایی که شب میگیرم رو صبح یادم میموند کلی از مشکلات زندگیم حل شده بود .
تصورم از آهنگا وقتی از زبون یکی میشنوم»»»» وقتی گوششون میدم
یه جا خوندم نوشته بود (یه مدتیه که مشغول ویرایش یه کتابم، ایراداتشو پیدا می‌کنم و اصلاح می‌کنم. تا الآن حدود ۱۵۰ صفحه‌ش رو مرتب کردم اما تقریبا هیچی از محتواش نفهمیدم. یعنی می‌خوام بگم که «اگه شما کسی رو فقط به نیت کشف خطاهاش نگاه کنی، هیچ‌وقت درکش نخواهی کرد.» به نظرم خیلی حق بود.
بعضی وقتا دلم نمیخواد از نتیجه ی کارهای خوب دیگران با خبر بشم؛ چون حس میکنم اگر یه وقت بخوام اون کار رو انجام بدم، با به یاد آوردن نتیجه اش خلوص نیتم رو از دست میدم ...
بارپروردگارا ، کاری کن فردا پس از دیدن نتایج فرهنگیان جیغ کشیده و از خوشحالی بالا و پایین بپرم و خانواده به من تبریک بگویند . آمین .
الان در حالتی هستم که حوصله ی هیچ کاریو ندارم نه دلم میخواد بخوابم نه دلم میخواد بیدار بمونم نه دلم میخواد فیلم ببینم نه دلم میخواد ورزش کنم نه دلم میخواد کتاب بخونم نه دلم میخواد فکر کنم نه دلم میخواد مدیتیشن کنم نه هیییییچ کار دیگه ای . حتی حوصله ی مردنم ندارم 🚶‍♀🚶
دیشب تا صبح بیدار موندم . ساعتای ۳ ونیم رفتم تو حیاط و از پله های مارپیچ خونه رفتم بالا و روی پاگرد دراز کشیدم . داشتم به ستاره ها و آسمون نگاه میکردم که اذان شد . واقعا جالب بود‌. لامپ خونه ها یکی یکی روشن میشد . حتی میتونستم صدای باز شدن شیر آبو هم بشنوم. به نظرم خیلی قشنگ اومد .
زمانه عجیبی است برخی مردمان فقط امام گذشته را عاشقند نه امام حاضر را... میدانی چرا ؟؟ امام گذشته را هرگونه بخواهند تفسیر میکنند اما امام حاضر را باید فرمان برند و کوفیان اینگونه عاشورا را رقم زدند. _مرتضی آوینی
شب است . تنها هستم . پدرم خواب است. دلم میخواهد بدانم خانه ی شما چه خبر است . دلم میخواهد بدانم پدرت سالم است یا نه . دلم میخواهد پای نقل خاطراتش بنشینم . خیلی برایت خوشحالم . وقتی پدرت برسد ، خانه ی شما کامل میشود . یک پدر و مادر و یک بچه . مجموعه‌ای که دیگر ناقص نیست . امروز تمام راه را می‌دویدی و من عقب می‌ماندم. تو باز برمی‌گشتی ، کمی کنار من راه میرفتی و باز هم می‌دویدی. دست خودت نبود. امروز کمی سرعت گرفته بودی . سرعتت به قدری زیاد بود که زمین خوردی. یادت رفته بود که من نمیتوانم بدوم. دویدن و تند قدم برداشتن نتیجه ی اعتماد‌به‌نفس است. وقتی میبینی کجا قدم میگذاری، صبر کردن بی معناست. اصلا تا به حال نابینای عجول دیده ای؟ همه ی آنها تامل کردن و فکر کردن را خوب بلدند ؛ اما شما یادتان میرود که نام دیگر قدم های تندتان ، خوشبختی است. آنقدر هر روز آن را تکرار میکنید که دیگر عادتتان شده و لطف آن را حس نمیکنید . نمیدانم قصه ی امواج دریا را برایت گفته ام یا نه؟ همیشه شنیدن صدای آب و امواج برای انسان ها لذت بخش است ؛ اما ساکنان سواحل دریا آن را نمی شنوند و چه تلخ است قصه ی عادت... روزانه هزاران نفر از کنار من میگذرند ، بی آن که بفهمند هر قدم را با اطمینان برداشتن چه قدر خوب است . همه ی ما خوش بختی های کوچکی داریم که آن ها را نمی بینیم . فقط منتظریم یک خوشبختی بزرگ از راه برسد ‌. غافلیم که خوشبختی بزرگ ، از خوشبختی های کوچک درست میشود . کوه با همه ی عظمتش چیزی نیست جز انبوه سنگ های کوچک. مجموعه‌ی خوشبختی های تو همین روزها کامل میشود . کاش میشد من هم در دویدن هایت شریک بودم . کاش من هم بینا بودم.... نویسنده: مژگان بابامرندی