من وقتی کنکور دارم :
جذاب شدن همه دوره های آموزشی
سرچ در اینترنت برای وسایلی که میتونیم برای دیزاین اتاقمون درست کنیم
بحث های طولانی درباره ی راه های درآمد زایی
غرق تفکر شدن درباره ی کوچکترین و بدیهی ترین اتفاق در شبانه روز
ایستادن جلوی تلوزیون برای دیدن تبلیغی که هزار بار دیدمش
مشتاق شدن برای کمک به مامان تو آشپزی و یادگیری دقیق
زیاد شدن مهمانی ها و دور همی های خانوادگی
پیش آمدن فرصت هایی که صد سال یه بار پیش میان .....
من بعد از کنکور :
دیگه فکر نکنم نیازی به پر کردن این قسمت باشه همه میدونن
به سمت اکیپ دوستانی که سال پیش اردوی مشهد باهم یه گروه بودیم حرکت نموده به آنها پیوستم
با همه دست و با بعضی بغل و خلاصه ابراز احساسات و کلی بگو بخند تا اینکه صفا تشکیل شدو ماهم به عنوان اولین نفرات صف دوازدهم ریاضی رو تشکیل دادیم
نیازی به شرح ما وَقَعَ فی الصف نیست ،، که همه میدونن تلاوت قرآن و یه مشت متن انگیزشی به علاوه ی سخنرانی مدیر و معرفی معلما به دهمیا و زنگ مهرررر و البته حرص خوردن ما تو آفتاب به دلیل آخرین صف بودن برای رفتن به کلاس
بعد از ورود به کلاس تازه شوخیا بالا گرفت و یه ربع ساعت فقط به مسخره بازی و جیغ جیغای بچه ها و اینا گذشت و یازدهما هم اومدن ساعت کلاسو برداشتن بردن و گفتن مال خودمونه تا اینکه خانوم یحیایی دبیر شیمی وارد کلاس شدن و ماهم سریع از رو میز پریدیم پایین و تازه کلاس به یه سکوت نسبی رسید
الان که خوندم چی نوشتم حس کردم دارم رمان مینویسم.... 😐😑
ولی اصلا ایرادی نداره چون نمیدونم چجوری بنویسم شبیه رمان نشه شما فرض رو بر این بگیرین که
این رمان بر اساس یک داستان واقعیست 🙂
چهره ی خانوم یحیایی خیلی آرومه ولی من کلا با دیدنشون یاد کنکور میوفتم . از اون معلمان که خیلی آروم و متین ولی به شدت سختگیرن و ناخودآگاه به آدم استرس وارد میکنن
و همونطور که توقع میرفت روز اول هم از خیر درس دادن نگذشتن و ما شروع کردیم به جزوه نوشتن کتابا هم هنوز آماده نبودن