چهره ی خانوم یحیایی خیلی آرومه ولی من کلا با دیدنشون یاد کنکور میوفتم . از اون معلمان که خیلی آروم و متین ولی به شدت سختگیرن و ناخودآگاه به آدم استرس وارد میکنن
و همونطور که توقع میرفت روز اول هم از خیر درس دادن نگذشتن و ما شروع کردیم به جزوه نوشتن کتابا هم هنوز آماده نبودن
زنگ که خورد همه از جامون به سمت حیاط پرواز کردیم و بله خیلی حال میده از یه دهمی بپرسی دهم چی هستی و اون بعد معرفی خودش بپرسه شما چی و تو بگی دوازدهم ریاضی ... بچه هم خودتونین
داشتم میگفتم
زنگ دوم عربی داشتیم . معلممون عوض شده بود و من واقعا از این قضیه خوشحال شدم . یه خانوم قد بلند وارد کلاس شد و بعد از نشستن روی صندلی ماسکشو پایین کشید وتازه صورت بیبی فیسش نمایان شد . خانوم موسوی که شاید میخورد دوسه سال باشه که از دانشگاه فرهنگیان فارغ التحصیل شده ، بعد از معرفی کوتاهی با اشتیاقی ( برای من دوست داشتنی) شروع کرد به خوندن اسم ها و نگاه دقیق به صورت بچه ها
و بعد از یادآوری مباحث کوچیکی از عربی یازدهم شروع کرد به پرسیدن دیدگاه بچه ها نسبت به عربی و بچه ها هم سفره ی دلشونو باز کردن و شروع کردن به غر زدن های همیشگی درباره ی عدم نیاز ما به یادگیری عربی و خانومم سعی داشت نظرشونو گاها اصلاح و گاها کاملا عوض کنه
آه راستی فراموش کردم بگم که خانوم نورالدینی معاون محترم پرورشی هنوز پنج دقیقه از کلاس نگذشته بود چند نفر از بچه ها را فراخواند برای کمک در پخش کتاب ها
خلاصه بحث که تموم شد معلم عزیز از ما خواست که چند تا از ویژگی هامون که بچه های کلاس با شنیدن اون تشخیص بدن که کیه رو از خودمون روی یه برگه بنویسیم تا وقتی خانوم اونها رو بلند میخونه بقیه با هم حدس بزنن که اون شخص کیه
اما برای من مهم تر از این موضوع که بچه ها بتونن با شنیدن صفت ها اسم من رو حدس بزنن این بود که به این بهانه دوره بیوفتم توی کلاس و نظر واقعی بچه ها درباره ی خودم رو بشنوم در نتیجه بدون توجه به اینکه قرار بود کسی ندونه صفت های خوانده شده رو کی نوشته دونه دونه بچه ها رو صدا میکردم و ازشون درباره ی ویژگی های خودم سوال میکردم