eitaa logo
چمنم
1 دنبال‌کننده
25 عکس
26 ویدیو
0 فایل
چمن نیستم.... مخفف چمیدانمه.... ولی چمن هم خوبه ... خصوصا بوی چمن خیس خورده ...
مشاهده در ایتا
دانلود
خلاصه بحث که تموم شد معلم عزیز از ما خواست که چند تا از ویژگی هامون که بچه های کلاس با شنیدن اون تشخیص بدن که کیه رو از خودمون روی یه برگه بنویسیم تا وقتی خانوم اونها رو بلند میخونه بقیه با هم حدس بزنن که اون شخص کیه
اما برای من مهم تر از این موضوع که بچه ها بتونن با شنیدن صفت ها اسم من رو حدس بزنن این بود که به این بهانه دوره بیوفتم توی کلاس و نظر واقعی بچه ها درباره ی خودم رو بشنوم در نتیجه بدون توجه به اینکه قرار بود کسی ندونه صفت های خوانده شده رو کی نوشته دونه دونه بچه ها رو صدا میکردم و ازشون درباره ی ویژگی های خودم سوال میکردم
و اینم بگم که خیلی از این حرکت معلم خوشم اومد
و بزارین بگم که وقتی این سوال رو از هر کدوم از بچه ها میپرسیدم اولین صفتی که مشترکا اون رو میگفتن ( شیخ ) بود . 😂 و تازه بعد از اینکه برای بار هزارم میگفتم که تکراریه یکم فکر میکردن که چی میتونن بگن
و سر جمع صفت ها اینا بود نفوذ ناپذیر ( در توضیح گفت که همه چیز رو حتما باید با منطق خودت مطابقت بدی تا بتونی بپذیریش ولی خوب من حس میکنم این خیلی اختصاصی نیست چون که همه همینجورن و هیچ کس تا زمانی که منطقش چیزی رو نپذیره اون رو قبول نمیکنه شاید بهتر بود به جای این صفت از دارای منطق بسیار چیدمان شده استفاده کنه باید اضافه کنم این تعریف از خود نیست من فقط در دسته بندی مسائل سختگیری زیادی به خرج میدم برای همینه که پذیرفتن جملات با کلماتی که یکم و فقط یکم جا به جا استفاده شدن برام سخته تا زمانی که پس از تحلیل و تجزیه توسط هر دو شخص مباحثه کننده کلمات در جای دقیقشون قرار بگیرن )
صفت دوم که شاید حدس زده باشین عاشق بحث کردن و سوال پرسیدن بود
یکی از بچه ها گفت حق گو
یکی دیگه گفت خاطره تعریف کن
دیگه یکی گفت قشنگ قرآن خون ( اصرار دارم به صورت صفت بیان بشه 😂)
یکی گفت سخنور خوب
ولی خوب از اونجایی که همه داشتن همین حرکت رو میزدن و من هم مجبور بودم دیگران رو توصیف کنم نشد صفت های بیشتری رو بپرسم و وقت تمام شد و برگه ها به معلم تحویل داده شد البته مطمئنم یکی دوتا صفت دیگه هم بود که الان یادم نمیاد چی بودن ولی متاسفانه کسی از صفت های بدم چیزی نگفت
و دقیقا همون لحظه که معلم اراده کرد برگه ی اول رو بخونه بچه هایی که به کمک خانوم نورالدینی رفته بودن در را باز نموده و شروع به پخش کتاب ها کردند و این رویه تا زمانی ادامه پیدا کرد که زنگ خورد و هیچ برگه ای خونده نشد و من بسی حرص خوردم . چون واقعا دلم میخواست بدونم بقیه ی بچه ها درباره ی خودشون چی نوشتن . البته خانوم موسوی قول دادن که یه روزی بالاخره اینا رو برامون میخونن.