و بزارین بگم که وقتی این سوال رو از هر کدوم از بچه ها میپرسیدم اولین صفتی که مشترکا اون رو میگفتن ( شیخ ) بود . 😂
و تازه بعد از اینکه برای بار هزارم میگفتم که تکراریه یکم فکر میکردن که چی میتونن بگن
و سر جمع صفت ها اینا بود
نفوذ ناپذیر ( در توضیح گفت که همه چیز رو حتما باید با منطق خودت مطابقت بدی تا بتونی بپذیریش ولی خوب من حس میکنم این خیلی اختصاصی نیست چون که همه همینجورن و هیچ کس تا زمانی که منطقش چیزی رو نپذیره اون رو قبول نمیکنه شاید بهتر بود به جای این صفت از دارای منطق بسیار چیدمان شده استفاده کنه باید اضافه کنم این تعریف از خود نیست من فقط در دسته بندی مسائل سختگیری زیادی به خرج میدم برای همینه که پذیرفتن جملات با کلماتی که یکم و فقط یکم جا به جا استفاده شدن برام سخته تا زمانی که پس از تحلیل و تجزیه توسط هر دو شخص مباحثه کننده کلمات در جای دقیقشون قرار بگیرن )
ولی خوب از اونجایی که همه داشتن همین حرکت رو میزدن و من هم مجبور بودم دیگران رو توصیف کنم نشد صفت های بیشتری رو بپرسم و وقت تمام شد و برگه ها به معلم تحویل داده شد
البته مطمئنم یکی دوتا صفت دیگه هم بود که الان یادم نمیاد چی بودن ولی متاسفانه کسی از صفت های بدم چیزی نگفت
و دقیقا همون لحظه که معلم اراده کرد برگه ی اول رو بخونه بچه هایی که به کمک خانوم نورالدینی رفته بودن در را باز نموده و شروع به پخش کتاب ها کردند و این رویه تا زمانی ادامه پیدا کرد که زنگ خورد و هیچ برگه ای خونده نشد و من بسی حرص خوردم . چون واقعا دلم میخواست بدونم بقیه ی بچه ها درباره ی خودشون چی نوشتن . البته خانوم موسوی قول دادن که یه روزی بالاخره اینا رو برامون میخونن.
و زنگ دوم هم تمام شد زنگ تفریح هم بدون اتفاق خاصی گذشت و اما زنگ سوم که زبان داشتیم و معلم جدید کاملا برعکس معلم قدیمی بود .
سرعت تدریس به شدت بالا تا حدی که برای نوشتن هر کلمه سیصد نفر دوباره اون رو از معلم میپرسیدن و برای هر کلمه سیصد تا هم معنی و متضاد میگفت و از هیچکس هم برای خوندن جملات استفاده نمیکرد و .... خلاصه له شدیم
و همین تمام شد
میدونم که خیلی با جزئیات همه چیزو نوشتم ولی راستش از اینکار خوشم میاد . 🙂
اگه خوندن اینجور خاطره ها رو دوست ندارین هر جا بسم الله رحمن رحیم دیدین حداقل ده تا پیام بعدی رو نخونده رد کنین 🚶♀