نمیدونم
همه یه داستان غمگین دارن توی زندگی،
منم همینطور
میتونی صداش بزنی قصه ، یا یه سرگذشت ...
چیزی که فیکه ، یا حقیقتی تلخ...
زخمی که شاید من بخاطر دراماتیک بودنم بزرگش کردم ، یا زخمی که واقعا عمیق بوده ، So deep so that its scars are still on my thighs...
دردی بی اهمیت ، یا دردی پیچیده و واقعی...
نمیدونم
در نهایت ،
بنظرم اهمیتی نداره .
داره؟
وقتی که در حال نقش بازی کردن و اجرا نیستیم ، چه کسی هستیم؟...
خود حقیقی ما کیه؟
چیزای مختلف ، از جمله عُرف ، یادگیری ها ، تجارب تحمیل شده ، تلاش برای دریافت مقبولیت و... باعث میشن نقابی که روی چهرهمون گذاشتیم ، ضخیم تر و ضخیم تر بشه...
واویلا به روزی که اونقدری این نقاب رو روی چهره واقعیمون نگه داشتیم ، چهره حقیقیمون به واقعیت حساس شده باشه و از ترس آسیب دیدن ، اون نقاب رو هیچوقت بر نداریم...
نه نه ، اشتباه نکن ، اینطور نیست که خود واقعی ما یه موجود یاغی و بی مبادی آداب و وحشی باشه... نه ، این چیزا حرفای اومانیسم غربیعه ،
خود واقعی ما ، در عین اینکه در مکان ها و زمان های مناسب بلده درست رفتار کنه ،
با خود حقیقیش در صلحه ، نیازی به این نمیبینه که برای تشویق و پذیرفته شدن ، به خودش آسیب بزنه و از خودش دور بشه...
تفکرات روسو هم از اونور بوم افتاده ، اینطور نیست که اجتماع شر مطلق باشه و باید بریم توی طبیعت بِچَریم تا خود واقعیمون باشیم ،
نه
نظر اسلام ، که حقا از هر علم مدرنی جلو تره ، این نیست...
اسلام اصالت توامان فرد در کنار اجتماع قبول میکنه ،
یعنی چی؟ یعتی انسان خودش به تنهایی ، بحاطر فطرتی که داره ، مهمه و نیازی به اجتماع نداره برای اینکه ارزشمند واقع بشه...
#جرعهایتفکر