هدایت شده از جانِ قلم🇮🇷 .
این مرحله از راحتطلبی که دیگه آدما تلاش نمیکنن عزیزاشونرو یاد بگیرن آزارم میده.
دنبال شباهتهای بیشتر و بیشتر میگردن برای اینکه هیچ دشواریرو در قبال فهمیدن شخصیت طرف مقابلشون تحمل نکنن.
و در نهایت بابت اشتباهاتشون توجیه میارن و ورق رو بهکلی برمیگردونن و تورو روی صندلی اتهام مینشونن.
حس میکنم اینروزا آدما دوست داشتن رو از یاد بردن و تمام ارتباطاتشون رو برای ثابت کردن خودشون حفظ میکنن.
مثل کمبود توجهی که ریشه در کودکی داره و حالا تبدیل به عقده شده.
محبتِ بیمزد در حال تبدیل شدن به یک افسانهست.
آدمها مداوما غر میزنن، از همهچی ناراضیان، رویا پردازی کاذب دارن، خودخواه و دنبال سود شخصی هستن.
این آدما آزارم میدن.
این روزا بیشتر از هر زمان دیگهای دلم میخواد توی یککلبه، روی دامنهی کوه و دور از آنتن و اینترنت و آدمها زندگی کنم.