هدایت شده از جانِ قلم🇮🇷 .
این مرحله از راحتطلبی که دیگه آدما تلاش نمیکنن عزیزاشونرو یاد بگیرن آزارم میده.
دنبال شباهتهای بیشتر و بیشتر میگردن برای اینکه هیچ دشواریرو در قبال فهمیدن شخصیت طرف مقابلشون تحمل نکنن.
و در نهایت بابت اشتباهاتشون توجیه میارن و ورق رو بهکلی برمیگردونن و تورو روی صندلی اتهام مینشونن.
حس میکنم اینروزا آدما دوست داشتن رو از یاد بردن و تمام ارتباطاتشون رو برای ثابت کردن خودشون حفظ میکنن.
مثل کمبود توجهی که ریشه در کودکی داره و حالا تبدیل به عقده شده.
محبتِ بیمزد در حال تبدیل شدن به یک افسانهست.
آدمها مداوما غر میزنن، از همهچی ناراضیان، رویا پردازی کاذب دارن، خودخواه و دنبال سود شخصی هستن.
این آدما آزارم میدن.
این روزا بیشتر از هر زمان دیگهای دلم میخواد توی یککلبه، روی دامنهی کوه و دور از آنتن و اینترنت و آدمها زندگی کنم.
Cinnamon🪼"
چشمانش همیشه رو به بالا بود.همواره خیره به آسمان.. نمیدانستم چه چیزا را گم کرده است. اما فهمیده بود
گفتی کاش خدا تو را از روی زمین محو کند. تو اصلا داستان کوزهی ترکخورده را شنیدهای؟ همان کوزهای که به خاطر ترکدار بودنش مداوم غمگین بود ولی بعدها فهمید،همان چیزی که اسمش را نقص گذاشته گلهای اطرافش را سیراب کرده. کمی چشمهایت را از این ترک بردار شاید گلها را دیدی.از کافی بودن میگویی؟چه کسی تعیین میکرد کافی چقدر بود؟ نامادری سفید برفیِ درونت را بکش، کمتر از آینهها بپرس چه کسی زیبا تر است، آینهها را بشکن.[و ترجیحا اینستاگرامت را پاک کن]
گفتی هیچ چیز نداری.خب اکثر آدمها از نداشتن شروع میکنند نه از داشتن،میدانی چند نفر در نقطهی پایان آرزو دارند مثل تو شروع کننده باشند؟ فکر میکنم ما بیشتر از اینکه از خودمان متنفر باشیم، خودمان را گم کردهایم، ما خودمان را گم کردهایم که آخرین نامه را مینویسیم.عزیز ناشناس تو اول از همه برای خودت ناشناختهای بعد برای ما.خودت را پیدا کن، در نامهی بعدیات بگو همهچیز بهتر شده، بگو رسالتت را پیدا کردهای. بگو فهمیدهای تعریف درسته نقص و کافی چیست. بگو حالا بهتر میدانی چرا به این دنیا آمدهای.
#خودنویس