- اکنون به چه فکر می کنی؟ به مرگ.
به اینکه انسان در آخرین لحظه، همان چیزی را به آغوش میکشد که تمام عمر در جستوجویش بوده است. آن لحظه از من نخواهند پرسید چقدر زیستهای؛ بلکه به کدام سو زیستهای؟ برای چه جنگیده ای؟ به چیز دلبسته ای؟ به کدام سو نگاه کرده ای؟ آیا مرگی شریف ما را در آغوش خواهد گرفت؟
هدایت شده از سبزِیشمی .
تمام شد ؛
اذان مغرب را که بگویند
صفر تمام میشود ، پیرهن مشکی عزای تو را تا
میکنم و نمیدانم محرم سال آینده قسمتم شود
خودم تنم کنم یا دست کسی گوشه ی کفنم
می گذاردش .
این ناله های آخر زمزمه نامت را از من بپذیر ،
چه بی مضایقه خوبی حسین جان
خودت را به من بچشان .
حامد عسکری .
بعد از فهمیدن خیلی چیزا درباره آدمای مختلف، به این نتیجه رسیدم که هرکس از یه جا میاد. منظورم از جا یه مکان نیست، بلکه یه زمانه، یه موقعیت ، یه لحظه یه خاطره .توی خاطرات هر آدمی نقطه صفر وجود داره که اون آدم از اونجا نشأت گرفته یکی از اون شبی میاد که رها شده یکی از اون صبحی که رها کرده، یکی از روز اول مدرسه و اتفاق هایی که توش افتاده و یکی هم از اون روزی که یه خبر بد بهش رسیده.حالا تو از کجا میای؟ من از کجا میام؟