پس از مرگم نسیم صبحگاهی خواهم شد ، و هر روز در میان موج موهایت خودم را گم خواهم کرد.
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ،
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی.
-سعدی
دیدمت ، آنجا بودی جایی که برای اولین بار دیدمت ؛ نگاهم کردی دست دراز کردم تا دستانت را بگیرم ناگهان بیدار شدم . . .
و به من گفتند از زیبایی زندگیات بگو ، به عکست خیره شدم و از زیبایی تو برایشان گفتم.
کار من دیگر تمام است اما زیبای من این را بدان ؛ تو هرگز در هدفگیری ماهر نبودی ، من به تو جای زخم هایم را آموخته بودم . .