_ احساس غریبی داشت، انگار روحش پژمرده و تاریک شده بود. چیزی فراتر از غمگین بودن.
گُلِ محمدیِ من
مَپرس حالِ مرا؛
به غم دُچار چنانم
که غم دُچارِ من است . .
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلم تنگ است پدر... بی انصافی ست جای بوسه بر دستانت بوسه بر سنگ سرد می زنم!