قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
"به هر حال، بعد آن شد که اسم خودم را گذاشتم شاعر حس آدم بد سرودن شعرهایی که هیچکس نمیخواندشان با حس آدمی که به ارتکاب قتل هایی که هیچکس ازشان خبردار نمیشد خیلی فرق ندارد."
-شاعرِقاتل
پناه ببر به دلخوشیهای خیلی کوچک و خیلی سبز...
پناه ببر به صبح فردا، به طلوع، به آفتاب...
پناه ببر به روز جدیدی که شاید با آن، اتفاق خوبی از راه برسد و تمام اندوه جهان را از شانههایت بردارد...
پناه ببر به هوهوی باد، به ساعت ۵ و نیم صبح، به گرگ و میش هوا، به هیاهوی گنجشگها...
پناه ببر به خدا، خدایی که هیچوقت دیر نمیکند... !
صبح بخیر.