eitaa logo
قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
152 دنبال‌کننده
386 عکس
76 ویدیو
1 فایل
بهـ سکوتـِ سرد زمانـ؛
مشاهده در ایتا
دانلود
قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
مدتی بود که دست به قلم نبرده بودم و ننوشته بودم... اما حالا قلم وسیله ای بود تا احساساتِ دفن شده را دوباره زنده کنم... قلم، آن هم بعد از مدتی دوری، گویی جانی دوباره می‌گیرد و از نو زنده می‌شود. این حس غریب آشنا، وقتی انگشتانمان دوباره بر تنه‌ی سرد و صمیمی‌اش می‌لغزد و جوهرش بر سفیدی کاغذ می‌رقصد، گویی رازی سر به مهر را فاش می‌کند. قلم، نه فقط وسیله‌ای برای نوشتن، که سفیر روح است؛ رسولی از اعماق وجود که ناگفته‌ها را بر زبان می‌آورد و سکوتِ بغض‌آلودِ درون را می‌شکند. آن احساساتِ دفن شده، آن غصه‌های کهنه، آن شادی‌های فراموش شده، همه و همه در نوکِ تیزِ قلم، راهی به بیرون می‌یابند و بر صفحه‌ی کاغذ، جان می‌گیرند. هر خط، هر نقطه، هر کلمه، زخمی است که التیام می‌یابد، یا لبخندی است که شکوفا می‌شود. قلم، آینه‌ای است که احساساتِ درون را منعکس می‌کند، اما نه با سردیِ شیشه، بلکه با گرمایِ زندگی و نبضِ تپنده‌ی وجود. و تو، ای دوستِ اهلِ قلم، اکنون در این لحظه‌ی ناب، دوباره به قلبِ این احساساتِ خفته سفر کرده‌ای. بگذار قلمت براند، بگذار کلماتت جاری شوند، چون رودخانه‌ای خروشان که پس از خشکسالی، به دشتِ تشنه باز می‌گردد. بگذار این قلم، شاهدی باشد بر حیاتِ دوباره‌ی روحت، بر این رستاخیزِ واژگان. این آغازِ دوباره‌ی توست، در آغوشِ گرمِ کلمات… نوشته‌های‌آبی‌ِ‌من‌
قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
روح اگر آزار و رنج و درد و سختی بکشه، هیچ وقت مثل قبل کامل نمیشه همیشه نیمه ازش در تاریکی مطلق زندگی می‌کنه .
هدایت شده از ‹ گرافاتِ شوریده ›
بارون که می‌زنه ، دلم می‌خواد برم کف زمین دراز بکشم ، چشمامو ببندم و برای لحظاتی بمیرم ؛ شایدم برای همیشه ، نمی‌دونم .
قهوهـ،ی سـردِ نویسنـدهـ؛
دستی روی اسم کتاب خاک خورده کشید. نفسش رو با آه بیرون فرستاد و اسم کتاب رو آروم پیش خودش زمزمه کرد. - گمشده‌ی عزیزم... لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشست و کتاب رو دوباره سرجاش، درست توی ردیف سوم کتاب‌خونه برگردوند. مدت‌ها از نوشتن و چاپ اون کتاب گذشته بود ولی بعد از چاپ شدن چند نسخه اول، دیگه هیچ‌کس نویسنده‌ی اون کتاب رو ندید و ازش هیچ خبری نداشت. این موضوع نگران کننده بود، ولی هیچ‌کس کاری از دستش بر نمیومد. قهوه‌ی داغ و تلخش رو مزه‌مزه کرد و به کتابخونه‌ی چوبی رو به روش خیره شد که نگاهش رفته‌رفته، سمت گوشه ترین قسمت کتابخونه رفت. رز آبی خشک شده. تنها چیزی که نویسنده‌ی کتاب گمشده از خودش باقی گذاشته بود، همون یه شاخه رز آبی روی تک‌تک نوشته‌هاش بود. - نوشته‌های‌آبی‌من