eitaa logo
کَمی قهوهِ لطفاً ؛
1هزار دنبال‌کننده
409 عکس
36 ویدیو
0 فایل
🏷 قهوه، تلخی ِکوتاهی‌ست که آدم را به فکرِ شیرین‌تری می‌رساند . در بخار ِفنجانش، خستگی ِروز کم‌کم رنگ می‌بازد و جهان ، برای چند جرعه ، کمی مهربان‌تر به نظر می‌رسد . محتوا ؟ هر آنچه قلب دستور دهد : ) کپی؟ اصلا ، در هیچ پیام رسانی - شروع ما؟! 𓍯¹⁴⁰⁴.⁹.¹²𓍯
مشاهده در ایتا
دانلود
شرمنده شدن واسه پهلوون جماعت خیلی سخته . .
هنگامی که ماه بنی هاشم بر کرانه های فرات بر زمین افتاد ، امام حسین (ع) کنار پیکر عباس(ع) نشست . سر او را که آب علقمه آمیخته با خون بر آن جاری شده بود ، در آغوش گرفت . غبار را از چهره اش زدود ، سرش را بر دامان خود نهاد و با دلی شکسته زمزمه کرد : « برادرم . . عباس . . چشمانت را باز کن ، منم . .‌ . » امام عباس سرش را ارام از دامان حسین کنار برد و دوباره بر خاک نهاد . حسین با شگفتی و اندوه به او نگریست و پرسید : « چرا برادر ؟ چرا سرت را از دامان من دور کردی ؟ » عباس با لبانی لرزان پاسخ داد : « برادر جان ، تا اندکی زمین با پیکرهای ما پوشیده خواهد شد . . . و شاید کسی نباشد که سر تورا در دامان خود بگیرد . پس چگونه سر خود را در دامان تو بیاسایم ، در حالی که می‌دانم پس از من ، تو کسی را نخواهی یافت که سرت را در دامانش بگذاری ؟! » حسین اهی جانسوز کشید و پاسخی نداد . پیشانی خود را بر سینه عباس گذاشت ؛ لحظه ای سکوت در آن همه چیز خاموش بود ، جز توش قلبی شکسته . سپس حسین (ع) خواست عباس را به سوی خیمه ها ببرد . . . اما عباس به زمین چنگ زد و با شرمندگی پیکرش را از دست حسین دور کرد و با صدایی آرام گفت : « برادر . . خواهش میکنم مرا حمل نکن من شرم دارم به خیمه بازگردم ؛ در حالی که کودکان و سکینه در انتظار آب بودند و من نتوانستم به وعده ام عمل کنم . چگونه در چهره زینب نگاه کنم ؟ با کدام دست پاسخ سلامشان را بدهم ؟ مرا اینجا رها کن ، اینجا آخرین وطن من است » در آن حال حسین ایستاد ؛ نمی‌دانست بماند یا برود . اندوه چنان بر آن سنگینی میکرد که ، گویی زمین او را در خود فرو می‌برد . و حتی عباس ، در مرگش . . . بزرگتر از زندگی بود .
یوسف یازده برادر داشت و حسین تنهاعباس را‌به تعداد نیست به وفاداری‌ست .
ای اهل ِحرم سیر ببینید حسین‌'ع را . .
قسمت نشد این محرم زیاد برم مجلس امام حسین ، خیلی نیازمند دعا هاتون هستم : )