2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــ ــــــ ـــ
آن رویاها را خدا به تو داد ،
و بـَرایش هم دلیل دارد
به او اعتماد کن 🧡 .
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هیچ آغـوشی جز تـو ندارم خدایا .
روایتِ بی پناهم، میشه پناهم بدی ( : ؟
🏷 ¦ من و مهسا(رفیقِ صمیمیم) خیلی وقت بود که دوست داشتیم بریم سمت قرآن و وارد مسیر حفظ بشیم
همیشه ته دلمون این آرزو بود
اما هربار چیزی میان ما و این آرزو فاصله می انداخت. . .
درس، کنکور، شرایط و بهونه های دیگر
تا اینکه رسید به اسفند ماه سال ۱۴۰۳
اون موقع خانم تیموری توی برنامه «محفل» داشتن صحبت میکردن و از این میگفتن که شهید حججی باعث شدن ایشون وارد مسیر حفظ قرآن بشن
نمیدونم چی توی اون حرفها بود
ولی همون شب حالم دگرگون شد...
انگار یه چیزی توی دلم تکون خورد
همون شب تصمیمم رو گرفتم
گفتم دیگه نمیخوام به بهونهی درس و کنکور و «بعداً شروع میکنم» این مسیر رو عقب بندازم
به مهسا پیام دادم و از حال و هوام براش گفتم و گفتم که تصمیم گرفتم وارد مسیر حفظ قرآن بشم
جالب اینجا بود که مهسا هم با دیدن همون قسمت از محفل دقیقاً مثل من فکر کرده بود!
انگار قرار بود این تصمیم رو با هم بگیریم
دوتایی شروع کردیم به گشتن دنبال مؤسسههای حفظ قرآن نزدیک خونمون
بعد از عید هم هر دو رفتیم ثبتنام کردیم
۲۳ فروردین کلاس من شروع شد و ۲۷ فروردین کلاس مهسا
و این شد شروع یه مسیر قشنگ برای هردومون
با کلی ذوق و شوق وارد این راه شدیم و توی این مدت واقعاً چیزای زیادی یاد گرفتیم و تجربههای خیلی خوبی برامون رقم خورد
البته که همهچی هم طبق برنامه پیش نرفت
همون وسطهای مسیر، یه فکری هم به ذهنم رسید
گفتم من که دارم حفظ میکنم، هرچی یاد گرفتم چرا رایگان در اختیار بچهها نذارم؟
دلم میخواست کاری کنم که هم خدا خوشحال بشه، هم امام زمانم
برای همین یه گروه زدم و شروع کردم با بچهها حفظ کار کردن
حدود ۲۵ تا دختر توی گروه بودن
مرداد ۱۴۰۴ گروه «حافظان نجوای نور» رو راه انداختیم
شاید مسیرمون خیلی بالا و پایین داشت، شاید بارها عقب افتادیم و مجبور شدیم صبر کنیم، ولی همین که ادامه دادیم و تسلیم نشدیم، خودش برای من خیلی ارزش داشت
به خاطر شرایط کشور، ماههای زیادی تعطیل شدیم
خودم یه سری مشکلات داشتم، بچهها هم مشکلات خودشون رو داشتن، یه مدت صبر کردیم تا جمعمون کاملتر بشه و یه مدت هم به خاطر امتحانات تعطیل کردیم
خلاصه که خیلی عقب افتادیم
ولی با همهی اینها خداروشکر تونستیم جزء یک رو برای بچه ها تموم کنیم🤍
---
از همون اولی که وارد مسیر قرآن شدیم من و مهسا همیشه یه آرزو داشتیم:
بریم حفظ یکساله
ولی راستش هنوز شرایطش رو نمیدونستیم و خیلی هم دنبالش نبودیم
تا اینکه رسید به فروردین ۱۴۰۵
مهسا اومد و برام از دورهی حفظ یکساله گفت و مؤسسه آلیاسین رو معرفی کرد
شرایطش رو که دیدم، واقعاً با خودم گفتم:
این دقیقاً همون چیزیه که میخواستم
برای منی که یه مدت روزهای سختی رو پشت سر گذاشته بودم و حس میکردم خیلی از فرصتهام رو از دست دادم، این دوره انگار یه فرصت دوباره بود
انگار تولد دوباره ی من بود(( :
یه فرصت برای اینکه یه گوشه از گذشتهم رو جبران کنم
برای اینکه دوباره یه هدف جدی داشته باشم
برای اینکه آیندهم رو یه جور دیگه بساز
و واقعاً فکر میکنم یکی از قشنگترین و رویاییترین تصمیمهای عمرم بود
فقط یه مشکل وجود داشت...
آیا خانواده ام قبول میکردن؟
من تقریباً مطمئن بودم که قبول نمیکنن،دور بود
قرار بود یکی دو سال از خونه دور باشم
از کنکور عقب میافتادم
و خب طبیعیِ که خانواده کلی نگرانی داشته باشن
به مهسا گفتم:
من مطمئنم اصلاً رضایت نمیدن
مهسا ثبتنام کرد و منم دلم میخواست هرجوری شده بتونم باهاش برم
پس دل رو زدم به دریا
همهی شرایط رو براشون توضیح دادم، حرف زدیم، مشورت کردیم...
به قول بابام، من خیلی خوشزبونم و اگه این زبون رو نداشتم نصف کارام راه نمیافتاد! 😂
خلاصه بعد از حدود یه ماه حرف زدن، یه روز که مهسا اومده بود خونمون، دوتایی تصمیم گرفتیم یه حملهی جانانه با سلاح «خوشزبونی» به خانواده بکنیم! 😂
و بالاخره...
بلههه راضی شدن. . . 🤌🏻🤍
البته فقط برای دورهی ۴۵ روزه
گفتن:
حالا برید مصاحبه، قبول شدید ببینیم چی میشه
ما هم از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم.
به مهسا گفتم:
بزن قدش! موفق شدیم!
---
بعد از یه مدت، بالاخره زمان مصاحبه رسید
با کلی ذوق و هیجان و استرس خودمون رو رسوندیم محل مصاحبه
دو سه ساعتی توی ساختمون نشستیم تا بالاخره نوبتمون شد
رفتیم داخل
مصاحبه شروع شد
و من؟
سراسر استرس و هیجان
همش توی دلم میگفتم:
خدایا فقط بشه...
بعد از مصاحبه رسیدیم به سختترین قسمت:
انتظار برای نتیجه
با هزار و یک امید و آرزو منتظر بودیم
تا اینکه بالاخره نتیجه اومد
و...
بلههه قبول شدیم!
ما تونستیم !
شد !
بالاخره شد !
اشک شوق توی چشمام جمع شده بود و هی با خودم میگفتم:
یعنی من قبول شدم؟
سریع رفتم سجده و گفتم:
الحمدالله کما هو اهله✨
الحمدالله کما هو اهله✨
الحمدالله کما هو اهله✨
یعنی واقعاً قراره ۴۵ روز برم پیش بابارضا؟
قراره توی پناه خودش قرآن حفظ کنم؟
قراره یه قدم جدیتر برای حافظ کل قرآن شدن بردارم؟
و اون لحظه یه چیز دیگه هم خیلی برام قشنگ بود
من و مهسا همیشه آرزو داشتیم بریم مشهد، اونجا درس بخونیم و یه روزی خادم امام رضا بشیم
ولی انگار خدا و امام رضا یه برنامهی خیلی قشنگتر برامون داشتن
ما قرار نبود فقط بریم مشهد
امام رضا قرار بود خودش ما رو به عنوان قرآنآموز ببره پیش خودش
در پناه خودش
---
از اون روز دیگه فقط روزها رو میشمردیم
منتظر بودیم موعد رفتن برسه
چمدونهامون رو ببندیم
راهی خراسان بشیم
برسیم مشهد
برسیم حرمش
برسیم به امام رضا...
سر از پا نمیشناختیم
و حالا...
بالاخره اون روز رسیده
بار سفر بستیم و کمکم داریم راهی خراسان میشیم
اما درست قبل از رفتن، یاد یه چیزی افتادم
اسفند ۱۴۰۴
یه روزایی بود که حالم اصلاً خوب نبود
بعد از مدتها به امام رضا زنگ زدم
پشت تلفن باهاش حرف زدم
درد دل کردم،گریه کردم
و بین همهی حرفهام، فقط یه جمله گفتم:
بابارضا؟
من بیپناهم... میشه پناهم بدی؟
اون روز نمیدونستم جواب این حرفم قراره چی باشه
نمیدونستم چند ماه بعد، قراره جوابش رو اینقدر قشنگ ببینم
حالا که به همهی اتفاقات این مدت نگاه میکنم، میبینم شاید تمام این مسیر، جواب همون یه جمله بوده
من گفتم
من بیپناهم
و امام رضا انگار گفت:
بیا پیش خودم
من فکر میکردم دارم میرم یه دورهی ۴۵ روزهی حفظ قرآن
ولی حالا میفهمم...
من دارم میرم پیش پناهم
دارم میرم جایی که قراره ۴۵ روز، قرآن رو توی پناه امام رضا حفظ کنم
دارم میرم تا شاید گذشتهای که فکر میکردم ازش عقب افتادم رو جبران کنم
دارم میرم تا یه آیندهی قشنگتر برای خودم بسازم
دارم میرم تا شاید یه روزی، با لطف خدا، حافظ کل قرآن بشم
و چقدر قشنگه که وقتی به عقب نگاه میکنم، میبینم هیچکدوم از این اتفاقها الکی نبوده
اون شب اسفند ۱۴۰۳...
اون قسمت از محفل...
اون تصمیم...
اون پیام به مهسا...
اون ثبتنام...
اون روزهای حفظ...
اون گروه ۲۵ نفره...
اون آرزوی حفظ یکساله...
اون مصاحبه...
اون لحظهای که فهمیدیم قبول شدیم...
همهشون انگار داشتن منو میرسوندن به همینجا
به امروز
به این سفر
به مشهد
به امام رضا
به پناهم
و حالا من دارم میرم پیش بابارضا 🤍
همون کسی که یه روز با گریه بهش گفتم:
من بیپناهم، میشه پناهم بدی؟
و حالا بعد از ماهها جوابم رو گرفتم
نه با یه جمله...
با یه سفر
با یه فرصت
با یه مسیر تازه
با قرآن
با ۴۵ روز زندگی در جوار خودش
با اینکه من و مهسا رو برد پیش خودش
آره بابارضا...
من دارم میام پیشت
میام که نه فقط این ۴۵ روز بلکه دوسال رو توی پناه خودت زندگی کنم
میام که با قرآن رفیقتر بشم
میام که از نو شروع کنم
میام که یه روزی حافظ کل قرآن بشم
و چه حس قشنگیِ وقتی آدم بعد از یه عالمه روز سخت، بالاخره میفهمه...
خدا حواسش بهش بوده
فقط داشته آرومآروم راه رو براش باز میکرده
چه قشنگه که امام رضا اینجوری پناهمون داد
به وقتِ بیست و دوم مرداد هزار و چهارصد و پنج
به قلمِ خانوم میم الف ³¹³🤍🤌🏻
یه روزی ، یه جایی ، توی یه سنی ؛
دیر یا زود ، هر کسی به این نتیجه
میرسه ك آرامش ِ واقعی رو فقط از
آغوش ِ خدا میشه گرفت✨ .
-
هُـوَ الَّـذِی خَـلَقَ لَکـُم مَّـا فُی الـاَرضِ جَمِیعـا .
ترجمه ٫ بیستُنُـهمین آیه از سورهی بَـقره .
؛
خدا همهی دنیا رو برای تو خلق کرد ،
قرار نیست تو خرج دنیا بشی رفیق ! : )
-
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدایت میزنم با بغض..
مثل کودکی هایم:))