توی کتاب " من از چیزی نمیترسم" که نوشته ی خود حاج قاسمِ؛نوشتن که روزی که بالاخره پولی که پدرشون بدهکار بودن رو تونستن جور کنن یکی از بهترین روزاشون بوده!((:
- شهید سلیمانی از همون اول توی خط جهاد و انقلاب بودن 😉
و بعد از پیروزی انقلاب رفتن توی سپاه! . . .
توی همه ی کانال ها و اینها از روحیه ی مبارز ایشون خوندید و یا شنیدید نظرتون چیه در مورد باقی خصوصیات ایشون صحبت کنیم!؟(:
نوه ی یکی از دوستای شهیدش رو میخواستن عمل کنن؛
- می ایستن کنار اتاق عمل و یه تسبیح هم میگیرن دستشون . . .
عمل که تموم میشه مادر نوه ی دوست شهیدشون بهشون میگه که خیلی دستون درد نکنه دیگه زحمت کشیدید بفرمایید خونه خسته شدید و اینها
- گفتند که :
نه؛پدر شما رفت و بجای من شهید شد
ایشون اگه جای من بود می ایستاد تاوقتی نوه اش بهوش اومد اون رو ببینه . . .
محرم سال ۱۳۵۵ بود. دختر جوانی با سر برهنه و موهای کاملا بلند در پیادهرو در حال حرکت بود. پاسبان شهرداری به او جسارتی کرد. این عمل زشت در روز عاشورا برآشفتهام کرد. بدون توجه به عواقب آن تصمیم به برخورد با او گرفتم. آنقدر عصبانی بودم که عواقب این حمله برایم هیچ اهمیتی نداشت. برقآسا به او رسیدم. با چند ضربه او را نقش زمین کردم. خون از بینیهایش فوران زد.
توی یک هتل رفتم و زیر یک تخت قایم شدم
چند ساعتی ماموران دنبالم گشتند ولی مرا پیدا نکردند و به خانه برگشتم
زدن پاسبان شهرداری مغرورم کرده بود. حالا دیگر از چیزی نمیترسیدم.»
-قسمتی از کتاب من از چیزی نمی ترسیدم از زبان شهید حاج قاسم سلیمانی ؛