محرم سال ۱۳۵۵ بود. دختر جوانی با سر برهنه و موهای کاملا بلند در پیادهرو در حال حرکت بود. پاسبان شهرداری به او جسارتی کرد. این عمل زشت در روز عاشورا برآشفتهام کرد. بدون توجه به عواقب آن تصمیم به برخورد با او گرفتم. آنقدر عصبانی بودم که عواقب این حمله برایم هیچ اهمیتی نداشت. برقآسا به او رسیدم. با چند ضربه او را نقش زمین کردم. خون از بینیهایش فوران زد.
توی یک هتل رفتم و زیر یک تخت قایم شدم
چند ساعتی ماموران دنبالم گشتند ولی مرا پیدا نکردند و به خانه برگشتم
زدن پاسبان شهرداری مغرورم کرده بود. حالا دیگر از چیزی نمیترسیدم.»
-قسمتی از کتاب من از چیزی نمی ترسیدم از زبان شهید حاج قاسم سلیمانی ؛
یه چند تا کتاب هم معرفی کنم اگر خواستید مطالعه کناید که درمورد شهید بیشتر متوجه بشید!👀