eitaa logo
‹کـولـه‌بارِعـشق³¹³ ☫ '
1.1هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
5.9هزار ویدیو
27 فایل
‌‌‌‌‌‌‌‌‌اینجا سرزمینِ دل‌هایی‌ست که هنوز به نور،امید،عشق و خدا باور دارن🪄🎀 اینجا از خالقِ مهربون و اهل بیت می‌نویسیم از آرامشی که فقط یادِ خدا میده کوله‌بارمون سبک نیست،اما پر نورِ✨🌝 تولدمون:¹⁴⁰³/⁵/⁸ من اینجام: @m_sadat_86 کپی؟!سنجاق چنلُ بخون👀
مشاهده در ایتا
دانلود
باید‌که‌در‌این‌معرکه‌توبیخ‌شود‌خصم درسی‌بدهیم‌عبرت‌تاریخ‌شود‌خصم...!
عزیزعراقی‌!! میخوام‌بدونی‌این‌‌گدائی‌که‌امسال‌ برات‌گریه‌می‌کنه‌همونی‌نیست‌که‌پارسال برات‌اشک‌ریخته(: خیلی‌تنهاتر ِ،خیلی‌گمشدست، خیلی‌بهم‌ریخته‌ست،خیلی‌پریشونه((: سهم‌بیشتـری‌رو‌ازت‌میخواد‌امسال‌.💔.
وقتی چادرت را روی سرت می کشی وباغرورازانبوه نگاه نامحرمان عبورمیکنی🤍 آنگاه تومیمانی و"نورُعلیٰ نور" وچه زیباست انعکاس حیا ازپشتِ این سنگـرِساده.. ‎‌‌‎‎‌‌‎‌‎‎‌‎‌‌‎‎‎‎‌‌‎‎‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‎‌‌‎‌‎‌‌‎‎‌‌‎‌‎‎‌‎‌‌‎‎‎‎‌‌‎‎‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‎‌‌‎‎
الهی ؛ گفتم : ز پا افتاده‌ام گفتی : بلندت می کنم!🙂 گفتم : نظر بر من نما ، گفتی : نگاهت میکنم! گفتم : بهشتم می بری؟! گفتی : ضمانت میکنم! گفتم : که ادعونی بگم؟! گفتی : اجابت می کنم! گفتم : که من شرمنده‌ام ، گفتی : که پاکت میکنم! گفتم : که یارم می شوی؟! گفتی : رفاقت می کنم!:) گفتم : دردمندم خـدا گفتی : مداوایت کنم! گفتم : پناهی نیست مرا گفتی : پناهت می دهم.🙂🌱 خدایا شکرت...🙂❤️‍🩹     ‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌ فقط خدا❤️
میدونید ‌؛ کلن‌مابچه‌شیعه‌هاخاطره‌خوبی ازانگشترنداریم ...💔 اخه‌یه‌آقایی‌هم‌بودانگشترش‌رو باانگشت‌کندند 💔. یه‌حاجی‌داشتیم‌بدنش‌سوخت ، انگشترش‌و‌دستش‌‌موند‌ ‌. یه‌آرمان‌بودانقدرزدندش‌ک‌دیگه انگشترنصف‌شده‌بود❤️‍🩹 یه‌رئیسی‌هم‌بود ... ک‌خیلی‌مردبود،خیلی ...
{🖤🥀} • • خاطرات شهدا يکي از مسئولين کاروان شهدا مي‌گفت: پيکر شهدا رو واسه تشييع مي‌بردن... نزديک خرم آباد ديدم جلو يکي از تريلي ها شلوغ شده اومدم جلو ديدم... يه دختر 14،15 ساله جلو تريلي دراز کشيده، گفتم: چي شده گفتن: هيچي اين دختره اسم باباشو رو اين تابوت ها ديده گفته تا بابامو نبينم نميذارم رد شيد بهش گفتم : صبر کن دو روز ديگه مي‌رسه تهران معراج شهدا، برميگردوننشون... گفت: نه من حاليم نميشه، من به دنيا نيومده بودم بابام شهيد شده،بايد بابامو ببينم تابوت هارو گذاشتم زمين پرچمو باز کردم يه کفن کوچولو درآوردم سه چهارتا تيکه استخوان دادم هي ميماليد به چشماش، هي مي‌گفت بابا،بابا... ديدم اين دختر داره جون ميده گفتم: ديگه بسه عزيزم بذار برسونيم گفت: تورو خدا بذار يه خواهش بکنم؟ گفتم: بگو گفت: حالا که ميخوايد ببريد به من بگيد استخوان دست بابام کدومه؟ همه مات و مبهوت مونده بودن که ميخواد چيکار کنه اين دختر اما... کاري کرد که زمين و زمانو به لرزه درآورد.. استخوان دست باباشو دادم دستش؛ تا گرفت گذاشت رو سرش و گفت: "آرزو داشتم يه روز بابام دست بکشه رو سرم..." ✨ یازهرا (س) تو رو خدا یه جور زندگی کنیم که فردای قیامت بتونیم جواب این جور چیزا رو بدیم • • {🥀🖤}