ـــــ ـ
میخوایم امروز دورهـم،یه کوچولو حـرف ِدل بزنـیم (:
- حـرف از آدمی که ؛
شاید کمتر از بقیه بهش فکر میکنیم ،
ولی قصهش قصه ِدل خیلی از ماهاست..
🏷 | " از حرارت ِگـناه ؛ تا خنـکای توبـه " .
[ قصه دل ِحُـر و درس ِبیبدیلـش(: ]
.
امشب میخوایم یکم راجب ِدرس بزرگی که بهمون داد فکر کنیم .
رفقا، تا حالا به این فکر کردین که چقدر یه آدم میتونه تغییر کنه؟
یه نفر که اولش تو سپاه یزید بود و راه رو بر امام حسین (ع) بست..
چی شد یهو ورق برگشت؟!
تصور کن، صبح ِعاشورا ست .
هوا پر از بوی نبرد ِ .
حر ؛
با اون همه مقام و غرور ، جلوی
قافله امام حسین (ع) ایستاده راه رو بسته .
دلش اما..
انگار سنگینتر از هر سنگی شده (:
یه چیزی تو وجودش هی داد میزنه :
“داری اشتباه میکنی !
این مرد، پسر پیغمبره …”
قشـنگ اون لحظه رو تصور کنین…
حر، بین دوتا چاه ِعمیق گیر افتاده بود ؛
چاه ِدنیا و آخرت!
بین یه زندگی با عزت در دنیا
و یه ذلت ِابدی .
بین اینکه؛ چشمش ُروی حقیقت ببنده یا
برای همیشه از قید و بندها آزاد بشه .
میگن وقتی تصمیم گرفت برگرده ، اونقدر شرمنده بود که دستاش میلرزید .
سرش رو انداخته بود پایین و
جرأت نمیکرد تو چشمای امام نگاه کنه .
فکر میکرد دیگه تمومه ، راه برگشتی نیست .
اما کی میدونست ؛
که بزرگترین بخشش عالم ، منتظرشه؟(:
امام حسین (ع) ، با اون عظمتِش ،
چقدر بزرگوار بودن..
که وقتی حر سرش رو پایین انداخته بود و
از خجالت آب میشـد ، گفتن :
“سرت رو بالا بگیر حـُر! تو آزادی، تو حرّی…”