یه نفر که اولش تو سپاه یزید بود و راه رو بر امام حسین (ع) بست..
چی شد یهو ورق برگشت؟!
تصور کن، صبح ِعاشورا ست .
هوا پر از بوی نبرد ِ .
حر ؛
با اون همه مقام و غرور ، جلوی
قافله امام حسین (ع) ایستاده راه رو بسته .
دلش اما..
انگار سنگینتر از هر سنگی شده (:
یه چیزی تو وجودش هی داد میزنه :
“داری اشتباه میکنی !
این مرد، پسر پیغمبره …”
قشـنگ اون لحظه رو تصور کنین…
حر، بین دوتا چاه ِعمیق گیر افتاده بود ؛
چاه ِدنیا و آخرت!
بین یه زندگی با عزت در دنیا
و یه ذلت ِابدی .
بین اینکه؛ چشمش ُروی حقیقت ببنده یا
برای همیشه از قید و بندها آزاد بشه .
میگن وقتی تصمیم گرفت برگرده ، اونقدر شرمنده بود که دستاش میلرزید .
سرش رو انداخته بود پایین و
جرأت نمیکرد تو چشمای امام نگاه کنه .
فکر میکرد دیگه تمومه ، راه برگشتی نیست .
اما کی میدونست ؛
که بزرگترین بخشش عالم ، منتظرشه؟(:
امام حسین (ع) ، با اون عظمتِش ،
چقدر بزرگوار بودن..
که وقتی حر سرش رو پایین انداخته بود و
از خجالت آب میشـد ، گفتن :
“سرت رو بالا بگیر حـُر! تو آزادی، تو حرّی…”
این یعنی؛بخشش ِبی قید و شرط،یعنی آغوش ِباز برای هر کسی که بخواد برگرده ((:
رفقا این قصه..
فقط یه روضه نیست
فقط یه روایت تاریخی نیست!
یه نقشه راه ِبرای همه ما ؛ یه آیـنه است برای تک تک ما (:
قطعا هر کدوممون تو زندگی ممکنه لحظههایی داشته باشیم که حس کنیم تو مسیر غلطیم ، یا یه تصمیم اشتباه گرفتیم .
ممکنه شرمنده باشیم ، بترسیم، یا فکر کنیم دیگه راه برگشتی نیست ...!
جدی چندبار شده که تو زندگی، راه رو اشتباه رفتیم؟!
چند بار شد از یه تصمیممون پشیمون شدیم؟!
چند بار شد از خجالت سر پایین انداختیم و فکر کردیم دیگه کسی ما رو نمیبخشه؟!
اون لحظه که حر
بین دنیا و آخرت ، بین راحتطلبی و حقیقت ، یه تصمیم ِبزرگ گرفت ..
همون موقع بود؛
کـه دلش لرزید (: چشمش باز شد و فهمید مسیر اشتباهه!