-
این روزا کار فضه سخته...
خیلی سخته...
نه فقط چون مادر افتاده...
چون دیگه صدای ِ 🖤✨
«بسمالله» زهرا نمیاد...
چون دیگه اون نون داغی که
با دست شکسته پخته میشد،
نیست...
-
-
فضه سفره پهن میکنه...
اما نه مثل قبل...
نه با لبخند زهرا 💔 . .
نه با صدای خندهی بچهها...
-
-
فضه التماس میکنه:
> «زینبم بلند شو بیای سر سفره...»
> «حسین جان، بیا عزیزم...»
> «حسن جان، تو پسر بزرگی، بیا بچهها به حالتون میاد...»
(توروخدا امشب بچتو زیاد بغل کن ؛
هی تو دلت بگو :
اخ بمیرم برای یتیمات فاطمه 💔
اخ فاطمه کی امشب یتیمات بغل میکنه ؟)
-
-
اما بچهها فقط نگاه میکنن...
چشماشون پر اشکه...
دلشون پر داغه...
⧉ فقط یه جمله میگن:
> «فضه... کی دیدی ما
بدون مادر سر سفره بشینیم؟»
-
-
خانم جان...
بعد از تو،
یتیماتو با احترام سر سفره میآوردن...
درسته مادر نداشتن 🖤 .
اما حسن، حسین، زینب، کلثوم...
دست نوازش علی رو سرشون بود...
-
-
⧉ اما سلام به اون نازدونههایی که...
شام غریبان ،
زینب با زحمت از توی ِ
صحرا جمعشون کرد .
-
-
خیمه نیمسوخته بود...
آتیش هنوز خاموش نشده بود...
بچهها با تنهای سوخته،
با دلهای ترسیده : ) 🖤 .
دور زینب حلقه زده بودن...
-
-
یکی میگفت:
> «عمه وای گوشم...»
یکی میگفت:
> «عمه پاهام...»
یکی میگفت:
> «عمه زدنت...»
-
-
اگه امشب اشکت نیومد
برو کنار دل علی ؛
⧉ بابای ما خیلی غریب بود
اونجا دیگه علی طاقت نداشت...
گفت:
> «یا رسولالله، از فاطمه بپرس
چه بر سرش آوردند💔...»
-
صلی الله علیک یا فاطمه 🖤
اگر امشب اشکی جاری شد یاد بنده حقیرم باشید
التماس دعا ...
.
بنده حقیر و سایر خادمین چنل رو دعا کنید
اگر اشکی نصیب شد ما رو از رحمت و لطفتون دریغ نفرمایید
التماس دعای فراوان
الهی که نگاه مادر سادات همواره شامل حالتون باشه
در پناه حضرت مادر
یاعلی مدد