.رسانای بدون برق.
بیا برایت از سهراب بنویسم ، از شعر هایش، شعر هایی که گیسو هایی بلند و معطر دارند ... بنویسم از روز
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید...
.رسانای بدون برق.
بیا برایت از سهراب بنویسم ، از شعر هایش، شعر هایی که گیسو هایی بلند و معطر دارند ... بنویسم از روز
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی
پیله ات را بگشا
تو به اندازه پروانه شدن زیبایی...
.رسانای بدون برق.
بیا برایت از سهراب بنویسم ، از شعر هایش، شعر هایی که گیسو هایی بلند و معطر دارند ... بنویسم از روز
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است
-سهراب سپهری .
بنگر که پشت هر زمین و آسمان و کیهان و کهکشان و دریا و جنگل و تنه ی خشکیده ی درخت پیر و سنگ های رسوب شده ی انتهای دریا و مهتاب و ماه و خورشید و ستاره ها و مجدداً سیاره ها و کیهان و کهکشان و حتی مجدداً بنگر به دریا .
ببین که چگونه هر روز برای تو طلوع میکند و کرم خاکی در پسِ کفش پسرک میمیرد و پیله ی کرم دیگری پروانه میشود .