هدایت شده از فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
پسری؟
☆★☆★☆
سوال جالی بود😂...
نمیدونم والا🤣. اسم روژین پسرونست یا دخترونه؟😅
#ناشناس
هدایت شده از فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
🌊🪄🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊🪄🌊
🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊
🌊🪄
🪄
#اعماق_دریا
#پارت24
صبح که شد، سرمای ملایمی که در جنگل بود جای خودش را به هوای تازهتری داد. بعد از جمع کردن وسایل و پوشیدن لباسهای گرمتر، مسیرمان را به سمت دامنههای شمالی پیش گرفتیم. کولههایمان پر از آذوقه بود؛ از نانهای خشک و خشکبار گرفته تا میوههایی که برای این مسیر طولانی برداشته بودیم.
هرچه پیشتر میرفتیم و از دشتهای سرسبز دورتر میشدیم، حالوهوای محیط عوض میشد. وقتی به محدودهی «کوهپایهی شمالی» رسیدیم، سرمای هوا به یکباره خودش را نشان داد. انگار پشت دیواری نامرئی ایستاده بودیم که آنطرفش، بادهای تند و سوزناک کوهستان در جریان بود. لباسهای گرممان حالا به کار میآمد، اما باز هم سوز سرما از روی پارچهها به تنمان نفوذ میکرد.
ساعتی نگذشته بود که آسمانِ صافِ پشت سرمان جایش را به ابرهای سیاه و سنگینی داد که با سرعت روی کوهها خیمه میزدند. هنوز فرصت نکرده بودیم جایی را برای استراحت پیدا کنیم که باران سیلآسایی شروع شد. باران در آن ارتفاع و با آن سرمای کوهپایه، به شدت گزنده بود.
لوکا که جلوتر از همه بود، با دست به شکافی در دیوارهیِ کوه اشاره کرد و فریاد زد: «اونجا! یه غار کوچیک سریعتر بچهها!»
به سمت دهانهی غار دویدیم. فضای داخل آن از آن چیزی که بیرون بود، بسیار خشکتر و محافظتشدهتر به نظر میرسید. با نفسهای حبس شده و لباسهایِ کمی نمناک، کولهپشتیهایمان را روی زمین سنگی غار گذاشتیم. سایه که از شدت سرما دستهایش را به هم میمالید، سعی کرد جایی که خیس نباشد برای نشستن پیدا کند.
آریاس که همیشه اولین نفر برای حل مشکلات فیزیکی بود، نگاهی به فضای غار انداخت و گفت: «این سرما با هیچچیزی جز آتیش درست و حسابی از بین نمیره. من میرم یه مقدار هیزم خشک از لابهلای صخرههای اطراف جمع میکنم. شما اینجا بمونید تا من برگردم.»
بدون اینکه منتظر نظر کسی باشد، قدمهای سریع به سمت بیرون ، دوید.
حالا من، لوکا و سایه در دهانهی غار مانده بودیم. صدای برخورد باران به سنگهای بیرونی، مثل آهنگی بلند در غار میپیچید. لوکا کنار من نشست و نگاهی به بیرون انداخت. سرمای کوهپایه هنوز از بیرون به داخل نفوذ میکرد، اما در این فضای بسته، سکوت بین ما بود.
سایه با خستگی به دیوار سنگی تکیه داد و چشمانش را بست، انگار که بخواهد در آن فضای دنج، کمی از خستگی مسیر کوهپایه فاصله بگیرد.
__-----------🍫🧸
به قلم : مدیسا محمدی 🪄
کپی؟:پیگرد قانونی🎈
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
☕📚 📖Book Cafe
🌊🪄🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊🪄🌊 🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊 🌊🪄 🪄 #اعماق_دریا #پارت24 صبح که شد، سرمای ملایمی که در جنگل بود جای خودش را ب
بفرمایید اینم پارت بعدی رمان 🤍✨✨
چه خبر ؟؟
چطورین ؟؟؟؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i137ir9&btn=M.D.A