#اعماق_دریا
#پارت_اول
دخترم ، عزیزترنم
نمی دانم چه زمانی این نامه به دستت میرسد و میخوانی اش.
خیلی وقت بود که میخواستم حرفی را با تو در میان بگذارم، اما هر بار تردید میکردم. میترسیدم تو هم مثل من در گیر این ماجرا ها شوی .
شاید وقتی این ها را میخوانی با خودت بگویی مادرم از چه حرف می زند ؟؟
اما دیگر بیشتر این نمیتوانم سکوت کنم . خودت که بخوانی همه چیز را میفهمی .
آن پارچه ای که زیر نامه است را بردار
کتابی آنجاست
که داخلش کلیدی پنهان شده.
به مراقب آن باش، خیلی مهم است
دقت کنی در هر صفحه، تصویر یک مکان یا منظره ای کشیده شده،آن صخره ای که همیشه آنجا استراحت میکردیم، اولین تصویر کتاب و اولین قدم توست . باید این راز را کشف کنی . به تو اعتماد دارم ، و یادت نرود که قبل از تولدت باید به ته این قصه برسی . برایت آرزوی موفقیت دارم
دوست دار تو، مادر ( جولیا )
بغض گلویم را فشرد و غمی سنگین بر دلم نشست. همان لحظه ، حرف های مادر در گوشم پیچید :《 سخت باش ، درست مثل همان صخره ای که در برابر موج های طوفانی ایستادگی میکند تا قدرتت را به تو نشان دهد .》
خودم را جمع و جور کردم و کتاب را
باز کردم . همان طور که گفته بود
اولین تصویر ، همان صخره ای بود
که کنارش لنگر می انداختیم و استراحت میکردیم ؛
آن کتاب انگار همان کلید اصلی بود که گره از راز باز شود.............😊
به قلم : مدیسا محمدی
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
#اعماق_دریا
#پارت_دوم
امروز روز پرکاری بود ؛ پدرم جلسه ای مهم با ثروتمندترین ناخدای بندر مه آلود داشت و من هم باید در آن جلسه هنوز می داشتم .
در همین افکار بودم که چه وقتی به آن صخره بروم چون با ناخدا هم جلسه داشتیم که صدایی مرا به خودم آورد : جانان ! جانان !
لوکا بود. پرسیدم :《 بله ؟》
گفت:《 ناخدا ویلیام صدایت میکند، زود تر بیا .》
گفتم:《 باشه الان می آم.》
سریع کتاب و نامه را داخل صندوقچه گذاشتم. صندوقچه را برداشتم و سراغ
آن بریدگی خاص زیر تختم رفتم .
که خودم هم از آن خبر نداشتم
همان حفره ای که مادرم ایجاده کرده بود که دری کوچک و نامرئی طور دارد. که هیچ کس متوجه آن نمی شود
صندوغچه را در جای امنش پنهان کردم و با عجله نزد پدر رفتم .
پدر وقتی مرا دید، گفت:《 دخترم، آماده باش که لحظاتی دیگر حرکت
می کنیم.》
سرم را به نشانه ی اطاعت تکان دادم
و از اتاق خارج شدم .
هنوز گیج بودم و فکرم پیش نامه مادر بود
که تاکید کرده بود که باید پیش از تولدم، راز این کتاب را کشف کنم.
کنار لوکا نشستم در حالی که غرق در افکارم بودم، لوکا با همان لحن شوخ همیشگی اش
گفت :《 آن دختر پرحرف و شلوغ کجاست ؟ تو واقعا جانان هستی؟》
نیش خندی، زدم لوکا همیشه راهی
برای خنداندن من ، حتی در سخت ترین شرایط دارد .
نمی توانستم چیزی را از او پنهان کنم،
برای همین آرام گفتم:《 لوکا
می خواهم رازی را به تو بگویم.》
با کنجکاوی گفت بگو گوش می دهم
همه چیز را برایش تعریف کردم ؛
از جابه جا کردن اتفاقی تخت،
صدای گزگز چوب ، پیدا کردن آن
حفره ی درمانند و صندوقچه ای که داخلش بود. وقتی ماجرا را شنید، چشمانش گرد شد و با دهانی باز به من خیره مانده بود. پرسید:《 واقعا؟
این خیلی عجیب است ! اصلا این راز چیست؟》
گفتم خودم هم نمی دانم .
تصویر های داخل کتاب را به او نشان دادم و همان جا، در میان هیاهوی تدارکات سفر، با هم عهد بستیم
که هر طور شده ، دست در دست هم ، از این راز سر در بیاوریم .........
به قلم : مدیسا محمدی
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
https://abzarek.ir/service-p/msg/4714855
ناشناس🌷🌷
نظراتون را بگید بهم خوشتون اومده آیا؟🤔🤔🤔
کویر نکنیدا😢