#اعماق_دریا
#پارت_دهم
به محض اینکه قدم به درون غار گذاشتیم، سکوت سنگین آنجا با صدای نفسنفسهای تند و مضطرب شکسته شد. صدایی که از میان سایهها به گوش میرسید، نشان میداد کسی با تمام توان در حال فرار کردن است؛ انگار کسی داشت از دست ما فرار میکرد، از چیزی که او را به وحشت انداخته بود.
قلبم به تپش افتاد. آن صدا… آن لرزشِ صدا را میشناختم. با هیجان و ترس، به سمت تاریکی غار دویدیم. وقتی گوشهای از مسیر را پیدا کردیم، او را دیدیم؛ در میان سایهها، لرزان و بیجان. مادرم بود! او چنان در ترس پیدا شدن توسط کسی دیگر فرو رفته بود که با دیدن ما، هراسی وحشتناک در چشمانش درخشید؛ گویی فکر میکرد ما هم از همان کسانی هستیم که در تعقیب اویند.
اما به محض اینکه نگاهش به من افتاد، وحشت چشمانش جای خود را به حیرتی باورنکردنی داد. با دیدن من، تمامِ آن دیوارهای دفاعی فرو ریخت. با سرعتی که از شدت خستگی و ترس، انگار از روی زمین برمیخاست، به سمتم دوید و مرا در آغوش گرفت. من هم که از شدت اضطراب و دیدن او از پا افتاده بودم، تمامِ وجودم را به او سپردم و به او چسبیدم.
اشکهایم راهِ گریه را پیدا کردند و هقهقِ گلویم، سکوت غار را پاره کرد. مادرم، در حالی که هنوز از آن هیجانِ فرار میلرزید، مرا محکم در آغوش گرفت و با صدایی که از بغض و خستگی میلرزید، زمزمه کرد:
«آروم باش عزیزم… آروم باش… دیگه چیزی نیست…»
من، در حالی که از شدت گریه توان حرف زدن نداشتم، با صدایی لرزان و شکسته گفتم:
«مامان… چرا از من پنهان کردی؟ چرا به من نگفتی که به خاطر من داری این همه سختی میکشی؟ چرا به من نگفتی که برای نجات من و نجاتِ این جزیره و شکستنِ این نفرین لعنتی، داری این کارها رو میکنی؟»
مادرم مکثی کرد. نگاهی به من و لوکا انداخت و آرام پرسید:
پدرت… بهت گفت؟»
سرم را تکان دادم و گفتم:
«آره… ولی من شک کرده بودم. از روی سرنخها فهمیدم یه چیزی درست نیست. از پدر پرسیدم که آیا توی گذشته، برای ما یا برای جزیره اتفاقی افتاده یا نه… و اون شروع کرد همهچیز رو تعریف کردن.»
چشمان مادرم برای لحظهای پر از غم شد، اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد. نگاهش را بین من و لوکا چرخاند و گفت:
«پس حالا میفهمید چرا باید هرچه زودتر کاری بکنیم. ما فقط تا امروز وقت داریم. فردا تولد توئه، جانان… و این یعنی امشب، آخرین فرصت ماست.»
سپس رو به لوکا کرد و ادامه داد:
«تو… تو نقطه ضعف لیامی. باید شما دو نفر به هم نزدیکتر بشید. هرچه پیوند شما محکمتر بشه، قدرت لیام ضعیفتر میشه و خودِ نفرین هم کمتر نیرو میگیره.»
آهسته ادامه داد:
«من توی یک کتاب قدیمی، پیشگوییای درباره این نفرین خوندم. نوشته بود فقط وقتی دو نفر در کنار هم قرار بگیرن و پیوندی واقعی بینشون شکل بگیره، نفرین شکسته میشه.»
مادرم همین را که گفت، دست من و لوکا را گرفت و آرام کف دستهایمان را در هم گذاشت. حس کردم صورتم از خجالت داغ شده است. لوکا اما فقط نگاهم کرد و لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که هم آرامم میکرد و هم بیشتر گیجم میکرد.
مادرم با اطمینان گفت:
«فقط با پیوند شما دو نفره که این نفرین کامل شکسته میشه. جانان، اون کلیدی که داخل صندوقچهی کشتی برات گذاشتم، همراهته؟»
گفتم: «بله…»
لبخند کمرنگی زد: «پس باید همین صندوقچه رو باز کنید. اما قبلش، از هم قول بگیرید که هیچوقت همدیگه رو ول نکنید.»
لوکا بیدرنگ گفت: «ول نمیکنم.»
من هم با تمام و آشفتگیای که داشتم، نگاهش کردم و گفتم: « از خدا خواسته لوکاااا😁.»
لوکا لبخند زد، و من هم با صدایی آرامتر گفتم: «ول نمیکنم.»
به قلم : مدیسا محمدی
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
وای بچه ها دوباره اینترنت ضعیف شد
چهار تا فیلم فرستادم از اون موقع وایسادم بیاد که نمیاد😢