eitaa logo
دانلود
واااای بچه ها اااا خسته شدم میخواستم امشب براتون پارت بذارم اما دیگه چون ویرایش میخواد دیگه فردا دو تا پارت یا شاید ۳ تا پارت دادم😁❤️
یکی از جینگولی های گلم 😁😁 که در چالش شرکت کردن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبتون بخیر👋🌚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلاممممم صبحتون بخیر ☺️☺️☺️
.🌊🪄🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊🪄🌊 🌊🪄🌊🪄 🌊🪄🌊 🌊🪄 🪄 زنگ تفریح که تمام شد، همه با بی‌حوصلگی یا پچ‌پچ‌های کوچک به کلاس‌های خودشان برگشتند. من و لوکا هم کنار هم نشستیم و آریاس در صندلی‌ای کمی جلوتر از ما قرار گرفت. وقتی کلاس شروع شد، معلم با همان آرامش همیشگی‌اش شروع به صحبت کرد، اما این بار لحن صدایش کمی جدی‌تر بود. او کتاب را روی میز گذاشت و گفت: «بچه‌ها، دقت کنید. فردا قرار است اولین تمرین واقعی شما انجام شود. برای این کار، از کلاس خارج می‌شویم و به جنگلِ کنار آکادمی می‌رویم. می‌خواهیم در محیط واقعی، ارتعاشات و طنین صداها را در دل طبیعت حس کنید.» با شنیدن این خبر، تمام کلاس انگار یکباره بیدار شد. بچه‌ها با هیجان شروع کردند به پچ‌پچ کردن؛ بعضی‌ها از اینکه قرار است از کلاس بیرون بروند خوشحال بودند و بعضی‌ها دیگر درباره‌ی اینکه چطور باید در جنگل از قدرت‌هایشان استفاده کنند، حرف می‌زدند. اما درست وقتی کلاس داشت تمام می‌شد و بچه‌ها داشتند وسایلشان را جمع می‌کردند، بحث به جای تمرین جنگل، به جای دیگری کشیده شد. چند نفر از بچه‌ها که با هم در یک گروه بودند، با صدای پایین اما پر از هیجان شروع کردند به صحبت کردن درباره‌ی برج قدیمی مدرسه. یکی از آن‌ها گفت: «شنیدید؟ دیشب دوباره از اون برج صداهایی می‌اومد… انگار یکی داشت با صدای خیلی آروم زمزمه می‌کرد.» دیگری هم حرفش را تایید کرد و گفت: «آره، من خودم هم وقتی از کنارش رد می‌شدم، یه لرزش عجیبی رو توی هوا حس کردم، انگار هوا اونجا سنگین‌تر از بقیه جاهاست.» در همین حال، آریاس که انگار منتظر همین فرصت بود، آرام به سمت من و لوکا خم شد. نگاهش پر از هیجان و کنجکاوی بود. او با صدایی که فقط به گوش آن‌ها می‌رسید، گفت: «شنیدید چی می‌گن؟ من اصلاً باور نمی‌کنم این‌ها فقط شایعه باشه. من فکر می‌کنم اون صداها، یه چیزی فراتر از یه زمزمه‌ی ساده است. شاید اون برج، یه منبع قدرتمند از ارتعاشات باشه که هنوز کسی کشفش نکرده.» آریاس مکثی کرد و با نگاهی که مشخص بود می‌خواهد من را هم راضی کند، ادامه داد: «راستی، من فکر می‌کنم اون صداها با همون چیزی که امروز یاد گرفتیم، یعنی “طنین آوا”، ارتباط مستقیم داشته باشه. اگه بتونیم به اونجا نزدیک بشیم، شاید بتونیم بفهمیم اون صدا از کجا می‌آد و اصلاً چه معنایی داره. به نظر من، نباید صبر کنیم تا فردا توی جنگل تمرین کنیم؛ راز اصلی احتمالاً همون‌جا توی برج پنهان شده.» او با اعتماد به نفس کامل به من نگاه کرد و اضافه کرد: «جانان، تو که توی حس کردن لرزش‌ها خیلی خوبی… فکر نمی‌کنی اگه با هم بریم و از نزدیک اون صدا رو بررسی کنیم، شاید بتونیم بفهمیم اون صدا از کجا می‌آد و اصلاً چه معنایی داره.» به من نگاه کرد و با لحنی که انگار یک نقشه‌ی بزرگ در سر داشت، گفت: «جانان، من فکر می‌کنم اون برج فقط یه ساختمان قدیمی نیست؛ یه رازی اونجا پنهان شده که شاید هیچ‌کس تا حالا نتونسته بهش برسه. اگه بتونیم یه بار هم که شده به اونجا نزدیک بشیم، شاید بتونیم یه سری حقیقت‌های بزرگ رو کشف کنیم… شاید اونجا سرنخی از چیزهایی باشه که حتی توی کتاب‌ها بهمون نگفتن به نظرت اونجا چه راز هایی میتونه باشه ؟؟؟؟ و...... ______-----------🍫🧸 به قلم : مدیسا محمدی 🪄 کپی؟:پیگرد قانونی🎈 https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
اینم پارت پانزدهم دوباره ماجراجویی شروع شد 😁😁