🪄💆🏽♀~]°.•
اشپزی با گربههه🥺
_________-----------------------
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c
هدایت شده از فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
یه خبرِ بد برای من...
میخوام پارت بنویسم😭😭.
و یه خبر خوب برای شما...
اگر درست بگید سه تا پارت مینویسم😂...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
هدایت شده از فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
یه خبرِ بد برای من...
میخوام پارت بنویسم😭😭.
و یه خبر خوب برای شما...
نمیگمش😂✨...
ولی اگر درست حدس بزنید سه تا پارت مینویسم😂...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
هدایت شده از Medisa♡
🌊🪄🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊🪄🌊
🌊🪄🌊🪄
🌊🪄🌊
🌊🪄
🪄
#اعماق_دریا
#پارت20
وقتی وارد کلاس شدیم، همه سر جاهایشان نشسته بودند و داشتند دربارهی کسالت کلاسهای تئوری غر میزدند که استاد «راوین»، معلم سختگیر اما کاربلد ما، با آن لبخند مرموز همیشگیاش وارد شد.
هنوز کیفش را روی میز نگذاشته بود که گفت: «بچهها، گوش کنید! امسال به جای موندن توی کتابخونه، هفتهی آینده میریم اردو. قراره بریم به قلب جنگلهای حاشیه آکادمی تا اونجا، قدرتهای مربوط به طبیعت و جنگل رو عملی تمرین کنید.»
کلاس برای یک لحظه در سکوت مطلق فرو رفت، و بعد… انگار بمب شادی منفجر شد! جیغ و داد، هورا کشیدن و صندلیهایی که عقب کشیده میشدند، همهجا را پر کرد. من که کنار لوکا و آریاس نشسته بودم، خیلی خوشحال شدم.
استاد در حالی که سعی میکرد کلاس را آرام کند، ادامه داد: «آروم باشید! البته یادتون نره، هر گروه باید چهار نفر باشه. تا پایان امروز اکیپهاتون رو مشخص کنید و به من خبر بدید.»
لوکا بلافاصله بازویم را گرفت و گفت: «جانان! معلومه که من و تو با همیم، آریاس هم که هست. حالا نفر چهارم کی باشه؟»
آریاس هم سرش را به نشانه تأیید تکان داد. همینطور که داشتیم نگاهی به کلاس میانداختیم، «سایه» به سمت ما آمد. سایه، یکی از باهوشترین و خوشصحبتترین دخترهای کلاس بود که همیشه موهای موجدارش را پشت سرش میبست و چشمان نافذش همه را کنجکاو میکرد. او با لحنی دوستانه گفت: «میشنوم که دنبال نفر چهارم میگردید؟ منم هنوز گروه ندارم، اگه موافقید، من پایه هستم!»
همان لحظه فهمیدیم که این بهترین ترکیب ممکن است.
__-----------🍫🧸
به قلم : مدیسا محمدی 🪄
کپی؟:پیگرد قانونی🎈
https://eitaa.com/joinchat/2080179854C550d318f6c