نخل شکسته شاخه در مجلس عزا شده، ریسمان های رنگین پاره شده، دامن چین دارِ سوخته، بوی عود و اسپندی که جایش را به بوی خون و باروت داد، نقل هایی که روی زمین در خون می غلتند، ظرف های شیرینی شکسته، کت خاکی فتاده بر کنج حیاط، کفش بی پاشنه، تور پاره، رقص و هلهله ای که به فریاد و بر سر زدن تبدیل گشت، گیسوان پریشان، قلب های پر تلاطم،تکه آجرها، پیکر های گلگون، لاله ای به نام امیرعلی
-
جنوب، شبِ ده شهریور هزار و چهارصد و پنج
بیگانه.
آفتابا چه خبر؟ این همه راه آمده ای که به این خاک غریبی برسی؟ ارغوانم را دیدی سر راه؟ مثل من پیر شده
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرِ من
گریه میانگیزد