راستش آقای امام رضا، کاش اونقدر دوستم داشته باشی و منو بخوای که پیشِت اومدنم خیلی زود به زود باشه و هر دو ماه یه بار ذوق وسیله جمع کردن واسه اومدن پیشت رو داشته باشم. حتی شده یک روزه، حتی شده چند ساعته.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
دلم میخواد همه جا زندگی کنم، با همه.
دلم میخواد چند صباحی دخترِ یه عشیرهی عرب باشم که از برادرش تیراندازی و اسبسواری یاد میگیره، چند وقتی دختر یه ناخدا باشم توی بوشهر، یا یه دخترک با لباس محلی که کنار دریای شمال زندگی میکنه و مادرش بهترین آشپزِ روستاست و برای خودش چند تا اردک داره، یا یه دختر ترکمن که یه اسب برای خودش داره و پدرش بزرگِ ایله. من تجربه میخوام. تجربههای متفاوت و متنوع از همهی این زندگیها. یک بار زندگی کردن، فقط یه شکلی زندگی کردن خیلی کمه...
صدای نوای «علی، موسیالرضا» از بلندگوهای جمعیت پخش میشود. روی پلاکاردِ کوچکی در دست مرد جوانی نوشته «مهدی، غریب است.» مردی با صدای بلند میخواند «گرگها، خوب بدانند. در این ایل غریب، گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز.» دلم میلرزد. شبیه زلزلهی ساعتی پیشِ تهران. به گمانم این مردم شبهای قدرشان را به محرم خواهند رساند. و کاش خدایا، به خاطر این مردم ولیِ ما را به ما برسانی.
س.ف میرزائی
@DTabiidi
نخل و نارنج ؛
دیگه در نمیاد نفسم.. @DTabiidi
نفسم...
تو رو هرچی که میشه قسم
دیگه بند اومده نفسم
چجوری به حرم برسم...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
از تو قطار سلام بهتون. حرف بزنیم؟ ^_^