eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
337 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
200 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
سه. حدود نیم ساعت مقابل کرکره‌ی بسته‌ی مترو انتظار کشیدیم. و بعد جمعیت از پله‌ها سرریز شد و به سکوی
چهار. درد به جان معده‌ام افتاده بود و نمی‌دانستم برای آرام کردنش به قرص متوسل شوم یا بروم سراغ آرام کردن اعصابم. هرچه بود با رسیدنِ دومین قطار که خلوت‌تر از قطارِ قبلی بود نادیده‌اش گرفتم و همگی سوار شدیم. هر ایستگاه که جلو می‌رفتیم افراد جدیدی به جمعِ مردمی که مقصدشان مصلی امام خمینی (ره) بود اضافه می‌شد و شور و اضطراری در چشم‌های همه می‌جوشید. هرلحظه نزدیک‌تر شدن به اتمسفر آخرین دیدار، قلبم را می‌فشرد و دلشوره‌ی چندروزه‌ام را شدت می‌داد. دلم می‌خواست قلبم را از سینه‌ام بیرون بکشم و به محل قرار که رسیدیم، همان‌جا، جایی مشرف به تابوت‌ها جا بگذارم و برگردم. س.ف میرزائی | @DTabiidi
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
چهار. درد به جان معده‌ام افتاده بود و نمی‌دانستم برای آرام کردنش به قرص متوسل شوم یا بروم سراغ آرام
پنج. قطار در ایستگاه سهروردی ایستاد، از جمعیت خالی شد و سیلِ مردم در همان‌حال که شعار «الله اکبر» و «خامنه‌ای رهبر» و «مرگ بر آمریکا» سر می‌دادند، به سوی خروجی‌ها خروشان بود. به شلوغی جمعیت هنگام بالا رفتن از پله‌های برقی که رسیدیم، کلافگی بختک شد روی حوصله‌ام. با خودم فکر کردم «آدم این‌جور وقت‌ها باید تنها بیاید. نه با یک کاروان همراه!» ولی ابرِ فکر‌هایم را کنار زدم و توسل کردم و و با نیت، حوصله‌ام را خریدم. میان جمعیت نگاه چرخاندم و دخترخاله و دخترعموی کوچکم را در آغوش مادرهایشان پیدا کردم. تبسمی روی لب‌هایم نشست. این کودکان در کدام برهه‌ی تاریخ راویِ این روزها خواهند شد؟ و دست سرنوشت آنان را در چه راهی قرار خواهد داد؟ کاش در طریق سیدالشهدا (ع) و آقای شهید ایران بمانند. کاش دنیا بی‌رحمی نکند در حقِ این قدم‌های کوچک. س.ف میرزائی | @DTabiidi
این‌کار راضیم نمی‌کنه. باید کار مهم‌تر و بهتر و کامل‌تری بکنم. ولی حتی نمی‌دونم چطور؟
میدونستی روایت ها که مینویسی رو دوست دارم؟ - چراغ قلبمو روشن کردی برای ادامه دادن :))))
خواهری میشه رفتی تشییع پیش اقا برام دعا کنی برای کنکورم - هرباری که می‌نویسم یا اونجا به نوشتن فکر می‌کنم یادتون می‌کنم و براتون دعا می‌کنم :)
خدایا من چقدر این گل دخترو دوست دارم اینقدر که خوش قلبیییییی - وا خجالت کشیدم😭✨
یچی نوشته بودی درمورد یکی از فامیلاتون که درمورد باباتون اطلاعات داشت و اینا پارت ۳ رو هم گذاشتین؟ - نه، هنوز ادامه‌ی پارت‌ها رو نذاشتم :'(
چند سالته - با اجازه‌تون ۲۰ سال از خدا عمر گرفتم ناقابل.
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
پنج. قطار در ایستگاه سهروردی ایستاد، از جمعیت خالی شد و سیلِ مردم در همان‌حال که شعار «الله اکبر» و
شش. از ایستگاه مترو که بیرون آمدیم، انگار نه انگار که اینجا تهران باشد. با جملاتِ پارچه‌نوشت‌ها بغض در حنجره‌هامان چمباته زد و دلمان به همان تکاپویی افتاد که در خیابان‌های کربلا، در ساعاتِ نزدیک به وصال می‌چشیدیم. انگار که تهران، کربلا را به آغوش کشیده باشد. سیل جمعیت به سوی تابلوی «آخرین دیدار» و بعد درب‌های ورودیِ میعادگاه روان بود. با هر قدم قلبم می‌تپید و چشم‌هایم آن‌چه را که می‌دیدند به سختی می‌پذیرفتند. س.ف میرزائی | @DTabiidi
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
شش. از ایستگاه مترو که بیرون آمدیم، انگار نه انگار که اینجا تهران باشد. با جملاتِ پارچه‌نوشت‌ها بغض
هفت. به گیت‌های ورودی رسیدیم. اولین درب ورودی میزبان ازدحام جمعیت بود و صفِ عبور از گیت‌های بازرسیِ بانوان شلوغ. پس از حدود نیم ساعت معطلی، در نهایت عبور کردیم و در آن‌سوی گیت‌ها به مامان و خاله‌ها و زن‌عمو و بابا پیوستیم. جمعیت سیاه‌پوش به سمت مسیرهای ورودی در حرکت بودند. چنین صحنه‌ای را در مصلی زیاد دیده بودم. علی‌الخصوص صبحِ عید سعید فطر که پس از اقامۀ نماز صبح، در سریع‌ترین حالت ممکن خودمان را به مصلی می‌رساندیم تا شعفِ این عید را با نماز پشت سر آقا تمام و کمال به جان‌مان بنوشانیم. تمام سال را انتظار می‌کشیدیم تا رمضان برسد و بعد تمام رمضان را از بابا قول می‌گرفتیم که برای عیدفطر برنامه‌ی سفر نچیند و زیرِ آسمانِ خدا به قائدمان اقتدا کنیم. حالا اما، وعده‌ی دیدار، با یاری بود که پس از سال‌ها ایستادن، چشم بسته بود بر دنیا و در تابوتِ پرچم‌نشانی آرام خفته بود. به جبرانِ همه‌ی خستگی‌ها و زخم‌زبان‌ها و دردها، و مردمی که آمده بودند برای آخرین دیدار، برای روان کردن اشک‌هایشان به پاس قدردانیِ این سال‌ها. تاریخ چه روایت‌هایی را از این روز بر دل خود خواهد نگاشت... س.ف میرزائی | @DTabiidi
خانم کوچولو، بمیرم برای تنِ مثل برگ گلت عزیز دلم. بمیرم برای چشم‌های روشن و پر از امیدت عزیزم. بمیرم برات، تو مگه چقدر جون توی تنت بود که با دوازده‌تا موشک رفتی توی بغلِ آقامون؟ تصدق چشمای قشنگت بشم من. حتما ترسیدی نه؟ شاید چون ترسیده بودی قایم شده بودی و پیدات نمی‌کردن... بمیرم برات که سه روز توی خرابه و زیر آوار تنها بودی. بمیرم برات که بابابزرگ مهربونت نتونست برای شیرین‌زبونی‌هات ذوق کنه وقتی براش تعریف می‌کنی دلت براش تنگ شده بوده. چقدر شبیه رقیه‌سادات و علی‌اصغر امام حسینی عزیز دلم. سه روز زیر خاک و آوار تنها بودی، ولی دیدی امروز چقدر آدم برای تنِ کوچیک و نحیفت نماز خوندن و زار زدن؟ دیدی همه‌مون هربار که نگاه‌مون به تابوت‌های توی جایگاه افتاد دلمون برای تابوت کوچیک تو ریخت و هق‌هق گریه کردیم برای خنده‌های قشنگت؟ چقدر تو به بابابزرگت و آقامون به تو وابسته بود که طاقت دوری از هم رو نداشتید... ما قلبمون برای باور این داغ خیلی ضعیف و کوچیکه. تو با دست‌های کوچولوت قلب ما رو بغل کن عزیز دلم...
الله الله از جمعیت!