دفتر خاطرات خانوم علیا -
سه. حدود نیم ساعت مقابل کرکرهی بستهی مترو انتظار کشیدیم. و بعد جمعیت از پلهها سرریز شد و به سکوی
چهار.
درد به جان معدهام افتاده بود و نمیدانستم برای آرام کردنش به قرص متوسل شوم یا بروم سراغ آرام کردن اعصابم. هرچه بود با رسیدنِ دومین قطار که خلوتتر از قطارِ قبلی بود نادیدهاش گرفتم و همگی سوار شدیم. هر ایستگاه که جلو میرفتیم افراد جدیدی به جمعِ مردمی که مقصدشان مصلی امام خمینی (ره) بود اضافه میشد و شور و اضطراری در چشمهای همه میجوشید. هرلحظه نزدیکتر شدن به اتمسفر آخرین دیدار، قلبم را میفشرد و دلشورهی چندروزهام را شدت میداد. دلم میخواست قلبم را از سینهام بیرون بکشم و به محل قرار که رسیدیم، همانجا، جایی مشرف به تابوتها جا بگذارم و برگردم.
س.ف میرزائی | #روایتبرخاستن
@DTabiidi
دفتر خاطرات خانوم علیا -
چهار. درد به جان معدهام افتاده بود و نمیدانستم برای آرام کردنش به قرص متوسل شوم یا بروم سراغ آرام
پنج.
قطار در ایستگاه سهروردی ایستاد، از جمعیت خالی شد و سیلِ مردم در همانحال که شعار «الله اکبر» و «خامنهای رهبر» و «مرگ بر آمریکا» سر میدادند، به سوی خروجیها خروشان بود. به شلوغی جمعیت هنگام بالا رفتن از پلههای برقی که رسیدیم، کلافگی بختک شد روی حوصلهام. با خودم فکر کردم «آدم اینجور وقتها باید تنها بیاید. نه با یک کاروان همراه!» ولی ابرِ فکرهایم را کنار زدم و توسل کردم و و با نیت، حوصلهام را خریدم. میان جمعیت نگاه چرخاندم و دخترخاله و دخترعموی کوچکم را در آغوش مادرهایشان پیدا کردم. تبسمی روی لبهایم نشست. این کودکان در کدام برههی تاریخ راویِ این روزها خواهند شد؟ و دست سرنوشت آنان را در چه راهی قرار خواهد داد؟ کاش در طریق سیدالشهدا (ع) و آقای شهید ایران بمانند. کاش دنیا بیرحمی نکند در حقِ این قدمهای کوچک.
س.ف میرزائی | #روایتبرخاستن
@DTabiidi
اینکار راضیم نمیکنه. باید کار مهمتر و بهتر و کاملتری بکنم. ولی حتی نمیدونم چطور؟
میدونستی روایت ها که مینویسی رو دوست دارم؟
-
چراغ قلبمو روشن کردی برای ادامه دادن :))))
خواهری میشه رفتی تشییع پیش اقا برام دعا کنی برای کنکورم
-
هرباری که مینویسم یا اونجا به نوشتن فکر میکنم یادتون میکنم و براتون دعا میکنم :)
خدایا من چقدر این گل دخترو دوست دارم اینقدر که خوش قلبیییییی
-
وا خجالت کشیدم😭✨
یچی نوشته بودی درمورد یکی از فامیلاتون که درمورد باباتون اطلاعات داشت و اینا پارت ۳ رو هم گذاشتین؟
-
نه، هنوز ادامهی پارتها رو نذاشتم :'(
دفتر خاطرات خانوم علیا -
پنج. قطار در ایستگاه سهروردی ایستاد، از جمعیت خالی شد و سیلِ مردم در همانحال که شعار «الله اکبر» و
شش.
از ایستگاه مترو که بیرون آمدیم، انگار نه انگار که اینجا تهران باشد. با جملاتِ پارچهنوشتها بغض در حنجرههامان چمباته زد و دلمان به همان تکاپویی افتاد که در خیابانهای کربلا، در ساعاتِ نزدیک به وصال میچشیدیم. انگار که تهران، کربلا را به آغوش کشیده باشد. سیل جمعیت به سوی تابلوی «آخرین دیدار» و بعد دربهای ورودیِ میعادگاه روان بود. با هر قدم قلبم میتپید و چشمهایم آنچه را که میدیدند به سختی میپذیرفتند.
س.ف میرزائی | #روایتبرخاستن
@DTabiidi