ریسهی نور را به پریز برق وصل کردم و چشمکزدنِ موردعلاقهام را با دکمهی کوچکش تنظیم. نور سفید اصلی خانه را خاموش کردم و چراغهای زرد و سفید آشپزخانه را روشن. ایستادم و به کتیبهی «یا امیرٱلمؤمنین» که شبیه خورشید روی دیوار خانه میدرخشید نگاه کردم. دلم برایش ضعف رفت. برق طلایی گنبد و ایوانِ طلای نجف به خاطرم آمد. همان روزی که خودم را در جبروتِ حریمش باختم. همان روزی که بُهت در قلبم ریخت ابهتِ بارگاهش. «چه دستور سختی دادهای خدایا. مگر میشود بارگاه علی را دید و به او سجده نکرد؟ بله، در حقیقت هم باید به تو سجده کرد و نه به غیر تو و چون جنونزدگان تکبیر سر داد که اگر علی را تو آفریدی، پس خودت چه هستی؟» هنوز حیرتِ آن لحظات را به خاطر میآورم و خون در شریانهایم میجوشد. چقدر کوچکم در عالم معنا و آنها که بزرگند، چگونه قالب تهی نمیکنند؟ آنها که بزرگند، ظرف وجودشان را چگونه اندازه زدی خدایا، که پردهها را از مقابل دیدگانشان کنار میزنی و باز سنگین و فروتن روی زمین قدم از قدم بر میدارند و دیوانه و مجنون نمیشوند؟ همپای دستانم که کلمات را ردیف میکنند، هوش از سرم میپرد. یک روز به نجف خواهم آمد و شاید همانجا جان خواهم داد.
#دفترچه / #اندراحوالات / #خانمعلیا
دفتر خاطرات خانوم علیا -
روز هجدهم چهلهی زیارت عاشورا✨
روز نوزدهم چهلهی زیارت عاشورا✨