eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
330 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
202 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
خانم کوچولو، بمیرم برای تنِ مثل برگ گلت عزیز دلم. بمیرم برای چشم‌های روشن و پر از امیدت عزیزم. بمیرم برات، تو مگه چقدر جون توی تنت بود که با دوازده‌تا موشک رفتی توی بغلِ آقامون؟ تصدق چشمای قشنگت بشم من. حتما ترسیدی نه؟ شاید چون ترسیده بودی قایم شده بودی و پیدات نمی‌کردن... بمیرم برات که سه روز توی خرابه و زیر آوار تنها بودی. بمیرم برات که بابابزرگ مهربونت نتونست برای شیرین‌زبونی‌هات ذوق کنه وقتی براش تعریف می‌کنی دلت براش تنگ شده بوده. چقدر شبیه رقیه‌سادات و علی‌اصغر امام حسینی عزیز دلم. سه روز زیر خاک و آوار تنها بودی، ولی دیدی امروز چقدر آدم برای تنِ کوچیک و نحیفت نماز خوندن و زار زدن؟ دیدی همه‌مون هربار که نگاه‌مون به تابوت‌های توی جایگاه افتاد دلمون برای تابوت کوچیک تو ریخت و هق‌هق گریه کردیم برای خنده‌های قشنگت؟ چقدر تو به بابابزرگت و آقامون به تو وابسته بود که طاقت دوری از هم رو نداشتید... ما قلبمون برای باور این داغ خیلی ضعیف و کوچیکه. تو با دست‌های کوچولوت قلب ما رو بغل کن عزیز دلم...
الله الله از جمعیت!
حالا که اومدم خونه به این فکر می‌کنم آیا واقعا اون تصاویری که از این دو روز در ذهنم ثبت شده، واقعیت داشته؟ اون مردم، اون تابوت‌ها، اون پرچم‌های سرخ و اون حرف‌هایی که باهاشون آتیش به جیگرمون زدن مداح‌ها. من همه‌شو دیدم و بودم؟!
تهران نه، که بگو مشایه...
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
هفت. به گیت‌های ورودی رسیدیم. اولین درب ورودی میزبان ازدحام جمعیت بود و صفِ عبور از گیت‌های بازرسیِ
هشت. قلبم می‌لرزید و اضطراب در جانم می‌لولید. ازدحام جمعیت از پایینِ پله‌های ورودی هم پیدا بود و صدای شیون زنان به گوشم می‌رسید. می‌ترسیدم آن‌چه را که نباید، ببینم؛ و بعد، باور کنم. می‌ترسیدم مات و مبهوتِ باور واقعیت شوم. می‌ترسیدم سر بلند کنم واقعیت پس از صد و بیست روز توی صورتم کوبیده شود. اما سر بلند کردم. به آن‌سو که نگاهِ همه‌ی مردم بود. به آن‌سو که اشک‌ها روان بودند. به آن‌سو که انگار قبله‌ی این جمعیت پریشان و سوگوار بود. و دیدم آن‌چه را که نباید. و باور نکردم. قلبم از حرکت ایستاد. و بعد شبیه سنگی که خاکستر شود و بر باد رود، به نسیمِ آسمان میعادگاهِ آخرین دیدار سپردمش. جای قلبم خالی شد. نه شبیه حفره‌ای خالی، سینه‌ام شبیه ورقی سیاه شد که انگار هیچ‌گاه قلبی در آن جای نداشت... خواهرم را که مبهوت اشک می‌ریخت در آغوش کشیدم تا گریه کند. داشت قالب تهی می‌کرد. وحشت کرده بودم که روی دستم جان بدهد. آبش دادم، دوباره در آغوشش گرفتم و گریستم. این چه کابوسی بود! چه قیامتی بود که داشت جانمان را می‌گرفت. به آسمان نگاه کردم. بیش از چند بار. چطور این ماتم قامتت را خم نکرده ای فلک؟ چرا هنوز روی سرمان آوار نشده‌ای؟ س.ف میرزائی | @DTabiidi
این تابوت برای قامت رعنای تو کوچیکه عزیز دلم...
خانومه با خودش اسپری آب آورده و بالای سر مردم می‌پاشه تا خنک بشن...
مابقی روایتِ وداع رو در یک پیام می‌نویسم که بتونم روایت امروز رو همین امروز بنویسم. ممنون میشم وقتی می‌خونید ری‌اکشن و بازخورد بهم بدید :)
از این شهر رفتی و انگار حالا تمام دیوارهای شهر دارند روی سرمان خراب می‌شوند.