به نوشتنِ روایتِ روز تشییع فکر میکنم و برای بار هزارم قلبم عنان از کف میده. ما را به سختجانیِ خود این گمان نبود آقاسیدعلی. یک عمر هایلایت اینستاگرام و اسمِ پوشهی تصاویر شما توی گالری موبایلمون «جانپناه» بود. کجایی که داریم جان میدیم از دلتنگی؟ حقا که جان پناهِ ما شدی. بگو ما بعدِ تو چیکار کنیم. بعد از دیدنِ اون تابوت که پوشیده با پرچم مخمل ایران روی ماشین مثل خورشید میدرخشید و عمامهی سیاهت آتیش به جونمون میزد. آقا، این چشمها، این دل، هنوز توی بُهتِ دیدنِ تو و تصورِ چشمهات که آروم بسته شدن روی دنیا گیر کرده. و ما بدجوری جمعمون به هقهق جمع بود از دلتنگی برای شنیدنِ صدات که بگی «آرام باشید فرزندان من...» هنوز شبیه رویا میمونه اونچه که دیدم. چطور قلبم و قلمم رو وادار به نوشتنِ چیزی کنم که باورش نکردم؟
قد آسمانِ این شهر بعد از تو، خیلی کوتاه شده. انگار که چسبیده باشد به فرق سرمان، یا حتی کوتاهتر! خمیده راه میرویم. کمرمان شکسته و آسمان هم قدمان را تا کرده. انگار دیری نمانده تا روی سرمان آوار شود. خیابانها خالیاند از زندگی و حیات. انگار خورشید به جای نور، غم میتابد روی سرمان. کاش بارانی میآمد و اینهمه اندوه را میشُست. بارانی شبیه به یک پیامِ تصویری از رهبرمان، شبیه یک دیدارِ مردمی با آقاسیدمجتبی، شبیه فرکانسهایی از صدای عزیز دلمان که بازماندهی آقای قلوبمان است در تسلیِ این سوگ. چه میگویم... ما باید تسلی قلبش باشیم! ولی کاش بارانِ رحمتِ خدا روی سرمان میبارید، بلکه بار این غم بر شانههای شهر سَبُک شود. این شهرِ بییار دیگر ارزش دیدن ندارد...
فکر میکردم فقط منم که یک هفتهای میشود دستی به سر و روی خانه نکشیدهام. افسردگی چنبره زده روی قلبم و شیشهی روحم پر از دود و غبار شده. بیحوصله، روزها را نمیدانم چطور به شب رساندم اما شبها را کلافه از سنگینی آسمان و نفس کم آوردن به صبح رسیدم. بدون اینکه به قدر کافی گریه کنم و اشک بریزم بلکه کمی شانههایم سبُک شوند. فکر میکردم فقط خودم برای جارو کردنِ خانه و مرتب کردنِ وسایلِ بهم ریخته و پاشیده در خانه زیادی بیحوصله بودهام. یا فقط من و همسرم بودهایم که به هر بهانه از کلافگی به هم پریدهایم و بهانه گرفتهایم و جانِ زندگی کردن نداشتهایم. تا اینکه با مامان حرف زدم و بعد، نوشتهای از خانم هاشمی خواندم. آنها هم این روزها همینقدر بیحوصله و کرخت بودهاند. مامان گفت خاله حتی بعد از رفتنِ میهمانهایش جانِ طرف شستن هم نداشته. خودِ مامان هنوز رختخواب مهمانها را در کمد مرتب نکرده و من، نای جارو کشیدنِ خانهی کوچکِ پنجاه متریام را حتی ندارم. همهی ما انگار روحمان و نای دست و پایمان را در گوشهای از مصلی یا خیابانِ آزادی جا گذاشتهایم و به خانه برگشتهایم. فقط یک کالبد خالیِ خسته را به خانه برگرداندهایم. بگو تدفینش چه خواهد کرد با زندگیهایمان؟ به خاک بسپاریمش و بعد؟ بعد چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ آنکه دفن خواهد شد، او نخواهد بود. جانِ تکتکِ ما خواهد بود که در خاک خواهد خُفت و روحِ او تا ابد در شریانهای جهان جاری خواهد بود. او نه، که ما خودمان را خاک خواهیم کرد و با یک قالبِ خالیِ انسانی به این زندگی کذایی ادامه خواهیم داد. حقا که او ستون آسمانمان بود. وگرنه چرا از روزی که از شهر رفته، آسمان اینقدر پایین آمده؟ انگار هربار که سر بلند میکنم سرم به طاقِ تَرَکخوردهی آسمان میخورد. به گمانم امشب دیگر آسمان روی سرمان خراب خواهد شد.
س.ف میرزائی
از خواب بیدار شدم و احساس کردم روز قیامت شده.
دنیای بدون تو خیلی ترسناکه آقاسیدعلی.
دفتر خاطرات خانوم علیا -
اصلا کسی تو تقدیرِ من هست که بتونه منِ دیوونه رو بیدار کنه و دنیا رو روی سرمون بذاریم؟ خیابونها و ک
بعضی وقتها احساساتِ اونروزهام یادم میاد. تنهاییم، احساس خلأیی که توش بودم، احساس نیازی که داشتم، رنجی که میکشیدم و روزهایی که سپری میکردم. خیلی به این فکر میکردم که هیچکس قرار نیست به قدر کافی آدمِ زندگی من باشه. هیچکس نمیتونه شبیه آدمِ موردعلاقهم توی ذهنم باشه. اما اتفاقاتی که افتاد همهچیز رو تغییر داد. با واقعیت زندگی آشنا شدم و فهمیدم مردِ ایدهآلِ ذهنم فقط یه تصورِ فانتزی از کتابها و فیلمهاست. شاید چنین آدمهایی وجود داشته باشن، اما شاید یکیشون برای من نباشه یا حتی اگر باشه هم، اون آدم، آدمِ مناسبِ من نباشه. زندگی واقعی نشونم داد که دلم واقعا چی میخواد، خودم واقعا کی هستم و زندگی شبیه قصهها نیست. یکم بزرگتر شدم (راستش یکم نه، اون سال خیلی بزرگ شدم چون همهچیز خیلی سخت بود.) و با آدمهای واقعی مواجه شدم. و مهمترین آدمِ واقعی زندگیم «همسرم» بود. واقعیِ واقعی، نه بینقص و نه غیرقابلتحمل. یه آدمِ واقعیِ دوستداشتنی که حرفم رو میفهمید، حرف مشترک داشتیم و شبیه هم بودیم. شبیه مردهای بیعیب و نقص رمانها نبود اما در موقعیتهای مختلف میتونست بینقص عمل کنه. میتونست کودکِ درونِ من رو سرحال و شاداب نگه داره. میتونستم کنارش بدون ترس از قضاوت شدن دربارهی چیزی که بهش فکر میکنم حرف بزنم. میتونستم کنارش به قدرِ پنج سالگیم برای عروسکها، خوراکیهای خوشمزه، شبگردی، غذا، تراشِ خرسی، برچسب جدید برای ژورنالم، اتود هویجی، و سوپرایز شدن با بیسکوئیت پتیبور و اسمارتیز ذوق کنم. میتونستم کنارش گاهی به قدرِ دغدغههای ۲۰ سالگیم مشوش و پریشون باشم و در آغوش گرفته بشم. اون میفهمید که باید به قدرِ سالهایی که اون پشت سر گذاشته و من نه، باهام کوچیک بشه تا تجربه کنم. شبیه رویاهای نوجوونی نه، ولی زندگیم با این آدم شبیه یه رویای واقعی شد. خوشحالم که اون منِ منتظر، حالا حالش خوبه :)