هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
زبان برّنده و قاطع در برابر دشمن را اگر از شهیدخامنهای نیاموختید و از آیتالله سیدمجتبی خامنهای نمیآموزید، از ترامپ بیاموزید! در توییتها و سخنرانیهایشان صدر تا ذیل ما را به فحش میکشند و تهدید و تحقیر میکنند ولی ما دوست داریم پسر خوب و مودب کلاس باشیم. رئیسجمهور حرامیشان ما را مردمی «آشغال، کثیف، سرطان، گرسنه و پست» مینامد و رئیسجمهور عزیز ما بدون یک اخم و یک «ععع» به سبک نقی معمولی، میفرمایند که ما جواب حرفهایشان را در میدان میدهیم. رئیس جمهور و فرماندهانشان هر روز انگشت اشاره به سوی آیتالله خامنهای میگیرند و میگویند ما او را خواهیم کشت؛ و ما همچنان هیچ تهدید رسمی و صریح از طرف مسئولان که متوجه جان شخص ترامپ و اذنابش باشد نداریم و ترجیح میدهیم بصورت غیررسمی و با دیوارنگاره و پوستر و شعارهای مردمی تهدیدشان کنیم. زبان باز کنید برادران. ولی امر مسلمین را کشتهاند و رهبر کشورتان را تهدید به ترور میکنند. مردمتان را تحقیر و خودتان را مسخره میکنند. خامنهای شهید را به یادآورید که وقتی ما را تهدید کرده و گفتند ناوهای زیبای ما بسوی ایران در حرکتاند، گفت بزرگترین ارتش جهان را طوری سیلی میزنیم که بلند نشود؛ و با همه حیا و عفتی که از او سراغ داشتیم، پشت بلندگو فاجعه جزیره اپستین را به صورتشان کوفت و در جهان تحقیرشان کرد. دیگر همه خط قرمزها از میان رفته. بیخیال کاپ اخلاق شوید و زبان به پاسخ و تحقیر دشمنان خدا باز کنید و ببینید خداوند چگونه درهای عزت را به روی شما خواهد گشود و فوج فوج مردم را با شما همراه خواهد کرد!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
وقتی فیلمهای درام اجتماعی میدیدیم و من بعدش دچار افسردگی میشدم، یه بار بهم گفت تو اصلا برای چی رفتی سراغ جامعهشناسی؟ وقتی روحیهت اینقدر حساسه باید میرفتی سراغ رشتههایی مثل ادبیات. آروم و دور از تلخی. جامعه تاریکه، حقیقتهای جامعه دردناک و سختن، اتفاقاتی توی جامعه میوفته که دونستن و دیدن و مطالعهشون شیرهی جونت رو میکشه، خیلی از مردم جامعه دارن با مسائل و مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن که حتی فقط فهمیدن دربارهشون ترسناک و پر از درد و اضطرابه چه برسه زندگی کردنشون. گفت با این روحیه لطیف و حساس چرا رفتی سراغ همچین رشتهای؟ یه مدت این موضوع رو انکار کردم. اما امروز درست وسط درس خوندن، این حقیقت محکم کوبیده شد توی صورتم. نمیشه جامعهشناسی رو فقط تئوری و برای خوندن تاریخ علوم اجتماعی و نظریهها و شناختن یه سری جامعهشناس و نظریهپرداز خواست. اگه جامعه رو از نزدیک نبینی، از نزدیک با دردهاش آشنا نباشی و زخمهاش رو لمس نکرده باشی، اگر لجنِ لجنزار جامعه به خاطر تجربه کردن و مطالعه میدانی به پر و پات نچسبیده باشه و صرفا یه بچهسوسولِ اتوکشیده توی اتاق خودت و کتابخونهی دانشگاه و نشستهای دانشگاهی باشی، نمیتونی جامعهشناس خوبی باشی. مردم با حرفهات ارتباط نمیگیرن و پس میزننت. نظریههات عملا به درد لای جرز دیوار هم نمیخورن و به نظر آدمهای دردکشیده مضحک میای! و من هنوز نمیدونم آدمِ کفشِ فولادین پا کردن و قدم گذاشتن توی این جنگل تاریک که بهش میگن جامعه هستم یا نه؟
#منوعلومج
#دفترچه
نیاز دارم دربارهی نقش زن و مرد و جایگاههاشون فکر کنم و چیزهای جالب و خوب بخونم. خیلی وقته هیچ زن و مرد واقعی که در جایگاه درست خودشون قرار گرفته باشن ندیدم. مردهای قابل اتکا و امن، و زنهای آرام و فهیم.
امروز از روزهاییه که حرفهای زیادی دارم. مغزم داره کلمه تراوش میکنه و امیدوارم خونده بشن. در کنار خونده شدن واکنش هم دریافت کنم و صرفا ازشون عبور نکنم.
به این فکر میکنم که هفته پیش چه اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتیم و باورم نمیشه زنده موندیم.
اگه اکانت تلگرام ندارید حتما با گوشی کسی که داره شمارهتون رو توی تلگرام چک کنید به عنوان شمارهی فیک به کسی نفروخته باشن. ما به طور اتفاقی فهمیدیم یکی از دوستان پدرم که تلگرام ندارن شمارهشون توی چین به عنوان شماره فیک فروخته شده و اتفاقات جالبی داره نمیوفته. حتما چک کنید برای خودتون و خانوادهتون رو.
دفتر خاطرات خانوم علیا -
زود رنج شدم، دلنازک و غمگین.
نامهای از آینده، به فاطمهی آخرین روزِ تابستون ۱۴۰۲.
فاطمهی عزیزم، سلام. گمونم برای توی ۱۸ ساله دارم این نامه رو مینویسم. برای تو در روزهایی که هنوز خیلی از دردسرها و مشکلاتت شروع نشدن و هنوز توی خیلی از مخمصههای زندگیت گرفتار نشدی. کاش قدرت این رو داشتم که ازت محافظت کنم و اجازه ندم اون تجربههای تلخ رو داشته باشی و اونقدر آسیب ببینی. کاش میتونستم جلوت رو بگیرم. کاش میتونستم بهت بگم خودت از هر چیزی مهمتری. کاش میشد کاری کنم که اونقدر عذاب نکشی به خاطر استرس و اضطراب. کاش میشد بعد از دیدنِ آینده، به گذشته برگشت.
میخوام بهت بگم، من هنوز هم زودرنج و دلنازکم اما کمتر غمگین. بعد از سپری کردنِ تمام اون دردها روزهایی توی زندگیت میرسن که مدام با خودت فکر میکنی جوابِ کدوم کار خوبت رو از خدا گرفتی؟ آدمی سر راهت قرار میگیره که بابتش هر لحظه خدا رو شکر میکنی و قند توی دلت آب میشه. لطفا شب تولدت اون کار رو انجام بده، لطفا اون آهنگها رو نفرست و لطفا ۲۶ مرداد بازهم با دل و جون برخلاف همیشهی خودت اون بحث و دعوا رو ادامه بده. لطفا بیشتر مراقب خودت باش. من اینجا توی آینده بهت نیاز دارم. به سالمتر بودنت، به حالِ خوبت...
فاطمهی عزیزم. نمیدونم من در ۲۸ سالگی برای حالای خودم چه حرفهایی خواهم داشت. اما از امروزِ خودم برای تو کلی حرف دارم. از خوشحالیهای کوچیک لذت ببر و جاودانهشون کن. هرچی بگذره خوشحالیهای کوچیک کمتر و دورتر میشن. سال ۱۴۰۳ اتفاقاتی میوفته که مای آینده رو خیلی اذیت میکنه. درواقع از روزی که تو هستی تا روزی که من دارم برات مینویسم، فاصله به اندازهی یک قرنه، نه فقط سه سال... و خودم هنوز نمیدونم بعد از همهی داغهایی که دلمون دید، چطور زنده موندم. چطور واقعا؟
هنوز زودرنجم، دلنازک و غمگین. اما کمتر غمگین. طاقت بیار و قوی باش. تو از پسش بر میای.