واقعا مهمه که طرف مقابلتون شما رو چطور ببینه و توی ذهنش بسازه. یه نفر با همهی لطافت و کودکِ درونِ زنده و پرجنبوجوشتون، پختگی شما رو هم میبینه و میتونه همپای شما هم بچه بشه و هم بزرگ باشه، و یه نفر هم شما رو فقط یه بچه میبینه که بزرگ نشده و همهی رفتارهاش بچگانهست و نمیتونه رفتارهای بالغانهی شما رو تشخیص بده، قاطی میکنه. با آدمی که نمیتونه به شخصیت شما احترام بذاره توی هیچنوع رابطهای نمونید. دوستی، رفاقت، نامزدی، هرچی.
واقعا آدمی که به شخصیتتون احترام نمیذاره پشیزی ارزش توجه و احترام دیدن نداره. خودتون رو کوچیک نکنید.
دیگه توی ایتا احساس تنهایی میکنم. خیلی از ادمینها رو نمیشناسم و اونا هم من رو نمیشناسن. کسی موقع زیارت یادم نمیکنه. ممبرهای کانالم رو ۳۵۰ تا قفل کرده و امکانات ایتا دیگه راضیم نمیکنه.
اینجا رو نگه میدارم و توش مینویسم چون قدر چهار سال خاطره توش نوشتم. اما احتمالا دیلیِ اصلیم رو ببرم تلگرام و اونجا از اول شروع کنم. احتمالا. اگر دوست داشتید تلگرام رو هم داشته باشید توی دایرکت مسیج بنتالصمود یا ناشناس تلگرام پیام بدید لینکشو براتون بفرستم.
بعضی وقتها نمیدونم باید به خودم حق بدم یا نه. وقتهایی که از صبح کار خونه کردم و برای شام از آغاز پروسه تا شستن آخرین ظرف چهار ساعت نان استاپ سر پا بودم و هیچ کمکی دریافت نکردم، و از خستگی گریهم میگیره، به این فکر میکنم که واقعا این خستگی طبیعیه؟ این حجم از خستگیِ اشکدرار طبیعیه یا فقط من برای این مسئولیت کوچیکم؟ یا هنوز زندگی رو بلد نیستم که اینقدر خسته میشم؟ قراره عادت کنم یا اینکه یاد بگیرم چجوری کمتر خسته بشم؟ نمیتونم تشخیص بدم باید به خودم حق بدم یا نه. نمیتونم تشخیص بدم هنوز کوچیکم یا فقط کارهام به طرز ناشیانهای زیادن؟ درواقع اینجور وقتها با همهی وجودم نیاز به یه آغوش امن و بیشتر از اون، کمک دارم...
وقتِ تنهایی در خانه، اگر تلویزیون را روشن کنم شبکه را روی پویا تنظیم میکنم و به کارهایم میرسم. امروز هم مثل اغلب اوقات همین کار را کردم. تلویزیون در پذیرایی روشن بود و من مشغول تا کردن لباسها در اتاق بودم. صدای کودکانهای شروع کرد به حرف زدن دربارهی پدری که پدرِ همهی بچههای ایران بود. پدری که دوست داشت همهی بچهها به آرزوهایشان برسند. «بابا سیدعلی» ِ بچههای ایران. فکر میکردم دیگر میان کارهای روزمره بغضم نخواهد ترکید و دست از کار کردن نخواهم کشید. اما دوباره دلتنگی به یادم آمد. یادم آمد تمام این چهل روزِ پس از تشییع برایم شبیه چهل سال گذشته. دیر و طاقتفرسا. لباسها را رها کردم و اشکهایم را به آغوش کشیدم. حتی خاک هم این داغ را سرد نکرد بابا سیدعلیِ بچههای ایران. حتی خاکِ حرمِ آقای امام رضا هم دلهای دلتنگِ ما را آرام نکرد...
«...يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا ۖ إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»