وقتِ تنهایی در خانه، اگر تلویزیون را روشن کنم شبکه را روی پویا تنظیم میکنم و به کارهایم میرسم. امروز هم مثل اغلب اوقات همین کار را کردم. تلویزیون در پذیرایی روشن بود و من مشغول تا کردن لباسها در اتاق بودم. صدای کودکانهای شروع کرد به حرف زدن دربارهی پدری که پدرِ همهی بچههای ایران بود. پدری که دوست داشت همهی بچهها به آرزوهایشان برسند. «بابا سیدعلی» ِ بچههای ایران. فکر میکردم دیگر میان کارهای روزمره بغضم نخواهد ترکید و دست از کار کردن نخواهم کشید. اما دوباره دلتنگی به یادم آمد. یادم آمد تمام این چهل روزِ پس از تشییع برایم شبیه چهل سال گذشته. دیر و طاقتفرسا. لباسها را رها کردم و اشکهایم را به آغوش کشیدم. حتی خاک هم این داغ را سرد نکرد بابا سیدعلیِ بچههای ایران. حتی خاکِ حرمِ آقای امام رضا هم دلهای دلتنگِ ما را آرام نکرد...
«...يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا ۖ إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»
فکر کنم یکم از بزرگ شدن این شکلیه که دیگه مدام دنبال پروفایل و بیوگرافیِ جدید نباشی و هر دو روز یکبار پروفایلت رو عوض نکنی. یه جورایی انگار یه چیزایی دیگه اهمیتِ سابق رو از دست میده یا شاید هم فقط به یه ثبات فکری میرسی.