eitaa logo
خانوم علیا‌ ؛
361 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
211 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://daigo.ir/secret/mrsaliaa
مشاهده در ایتا
دانلود
مغزم درد گرفت. کسی از شما دانشجوی دانشگاه آزاد هست بتونه یه کمکی بهم بکنه؟ @Mrs_Alia
خانوم علیا‌ ؛
مغزم درد گرفت. کسی از شما دانشجوی دانشگاه آزاد هست بتونه یه کمکی بهم بکنه؟ @Mrs_Alia
می‌تونید برای انتخاب واحداتون بیاید پی‌وی من چون از ساعت یک تا حالا اونقد با سایتتون ور رفتم که یاد گرفتمش🙂‍↕️🤣
آنتن و نتم وصل میشه ولی درواقع نیست. خبری شده باز؟ =)
از سه و ربع تا الان که دارم مینویسم چهار و بیست دقیقه. ان‌شاءالله که خیره =)))))))
بچه‌ها از نسخه‌ی قبلی منصرف شدم. با اینکه دوست ندارم ایتا شبیه تلگرام باشه و دلم می‌خواد فرق کنه و متفاوت باشه، اما امکاناتی که اضافه کرده رو ترجیح میدم به نبودنشون😕
چی باید نوشت از این جنایت‌ها و اتفاقات؟ چی باید نوشت تا بمونه توی تاریخ و حقش ادا بشه؟
مدت‌های زیادی فکر می‌کردم دلم می‌خواهد تنها زندگی کنم. در خانه‌ای کوچک و نقلی که فقط مال خودم باشد. تمام روز برای خودم باشم و تمام بیست و چهار ساعتِ روزم را در همان چهار دیواریِ شخصی‌سازی‌شده بگذرانم بدون آن‌که کسی را ببینم و با کسی از دنیای بیرونِ ذهنم ارتباط داشته باشم. فکر می‌کردم این‌طوری زندگی کردن را خوب بلدم و اگر تجربه‌اش کنم، خیلی قرار است بهم خوش بگذرد. عاشق تنهایی بودم. تنهاییِ مطلق. آخرین سال‌های نوجوانی که غم خورد و خوراکم بود و لب‌هایم رنگ لبخند نمی‌دیدند - عموماً بیخود و بی‌جهت، تنها که می‌شدم، در غم‌های ریز و درشتی که جای خون در رگ‌هایم جریان پیدا کرده بودند غرق می‌شدم. به قلم و کاغذ پناه می‌بردم و تاریکیِ نشخوارهای فکری‌ام را روی کاغذ سفید می‌ریختم، کلمه، یا نقش و نگار و رنگ. به مامان که می‌گفتم دلم خانه‌ی مجردی برای خودم می‌خواهد، فکر می‌کرد به جهتِ خسته شدن از خانه و زندگی با خانواده است که می‌خواهم تنها زندگی کنم؛ اما من فقط دلم می‌خواست خانه‌ی کوچکی برای خودم داشته باشم که هرطور دلم می‌خواهد آن را بچینم و هرطور که دوست دارم در آن زندگی کنم. فکر می‌کردم آدمِ روزهای پی در پی تنهایی‌ام. آدمِ ساعت‌های طولانی حرف نزدن با هیچ‌کس. آدمِ زندگی در غربت بدون آن‌که چهره‌ی آشنایی را هرروز ببینم و صدای آشنایی در طول روز نامم را بخواند. ولی این فکرها هم مثل خیلی دیگر از فکرهای نوجوانی‌ام، فقط توده‌ای از ابرهای خیال‌پردازانه بودند. مثلِ تصورِ قوی بودنم! مثلِ خیالِ آن‌که دیگر خیلی بزرگ شده‌ام و قرار نیست هیچ دلبستگی‌ای مرا نحیف و آسیب‌پذیر کند. مثلِ فکرِ آن‌که ظرف روحم گنجایش روبرو شدن با دردهای عمیقِ جاری در کفِ خیابان‌های جامعه‌ام را دارد. و خیلی فکرهای دیگر. فکرهایی که شبیه سراب در برهوتِ سردرگمیِ نوجوانی برایم هویتی خیالی ساخته بودند. بزرگ شدن و تجربه‌های جدید کمی درد دارد. به‌خصوص وقتی سراب‌ها را دود می‌کند و جایشان را تشنگی و عطشِ پُر کردنِ جای آن سراب‌های رفته می‌گیرد. میل و نیازِ پررنگ و بی‌وقفه‌ای که در گوشِ آدم می‌خواند «پس تو واقعا کیستی؟ هویت‌ات... گودالِ خالیِ باقی مانده از خیالِ آب را با کدام آبِ زلال و گوارای حقیقی پُر می‌کنی؟» راستش در دو روز گذشته که کمتر از دو ساعت با واقعی‌ترین آدمِ زندگی‌ام معاشرت داشتم و تمام طول روز و شب در خانه‌ی کوچکم تنها بودم، فرصتی بود تا جرئت نزدیک شدن به سرابِ میل به تنهایی مطلق را در خودم پیدا کنم. البته که این‌گونه بیان کردنش، وارونه تعریف کردنِ ماجراست. من جرئتش را پیدا نکردم، زندگی بی‌رحمانه و ناغافل آن را شبیه گوی آتشینی به دست‌هایم داد. درست وسطِ میدانِ اندیشیدن به این‌که حدود نُه ماه است ارتباطات انسانی‌ام به تنها ارتباط با خانواده‌هایمان کاهش پیدا کرده و زندگی جمعی‌ام به همین ارتباطِ باقی مانده گره خورده، سیلیِ محکمی به صورتم کوبید و مرا به خودم آورد. دور و برم را که نگاه کردم، تنها بودم، هیچ‌کس در اتاق یا آشپزخانه نبود که صدایش کنم یا در وقتِ استراحتم سراغش بروم تا سر به سرش بگذارم یا خودم را با آغوش و بوسه‌ای دوباره به هستی وصل کنم. شبیه رویاهای نوجوانی‌ام نبود. چراغ‌های خانه خاموش بودند، دیوارها مثل همیشه گرم نبودند و از گل‌برگ‌های گل‌های کاغذدیواری، سوز می‌وزید به قلبم. ساعت‌ها بود که واژه‌ای از میان لب‌هایم بیرون نپریده بود - حتی به زحمت و با اکراه! تجربه‌ی خیال‌پردازی‌های به ظاهر رویاییِ نوجوانیِ عجیب و غریبم، اصلا رویایی نبود! سرد و حوصله‌سربر و دردناک بود. و خرسِ بزرگی که نامش زندگی بزرگسالی بود، انگشت کرده بود در کندویِ عسلِ اشک‌هایم. حسابی دردم گرفت... شب که به رخت خواب رفتیم، به حجم زیادی آغوش نیاز داشتم. آغوشی طولانی و عمیق که احساس چسبنده و چندش‌آور تنهاییِ این دو روز را بشوید و قلبم دیگر نوچ از این زهرمار که تا سال‌ها فکر می‌کردم شیرین است نباشد. اما دلم حریفِ خستگی‌اش نشد تا بیدار نگهش دارم و بگویم که چه بر سر بنیان‌های وجودم آمد در این دو روز تنهایی. خوابید و درست در همان لحظه که می‌خواستم چشم روی هم بگذارم و چند ساعتی زودتر از طبقِ معمول خودم را به خواب بسپارم، قلبم بی‌هوا شروع به تپیدن کرد و نفسم تنگ شد. طفلکی، چقدر مگر بهمان سخت گذشته بود که پس از مدت‌ها دوباره آن حمله‌ی عصبیِ وحشتناک گریبان‌مان را گرفت؟ آن حسِ شبیه شکنجه که در قلبم می‌ریزد و انگار آخرین لحظه‌های زندگی‌ام است... هربار می‌دانم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، فقط باید سعی کنم آرام باشم، نفس‌های عمیق بکشم، کمی آب بنوشم و خودم را آرام کنم. اما هربار در حد سکرات موت وحشت می‌کنم. دلم می‌خواست دستم را بگیرد و مرا به آغوش بکشد و آهسته در گوشم زمزمه کند همینجاست، کنارم، و هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
ولی خستگی خیلی زودتر از این حرف‌ها او را سوارِ کشتی رویا کرده بود و در اقیانوس خواب گم کرده بود. من بودم و اشک‌هایم، نفس‌هایی که به زحمت بالا می‌آمدند و خندیدنی مضحک به خیالات کودکانه‌ی نوجوانی‌ام. من نه تنها قوی نیستم، نه تنها دلبستگی و وابستگی شبیه جوانه‌ای ظریف و نحیف و نوپا شکننده و ضعیفم کرده است و نه تنها روانم گنجایشِ به جان خریدنِ قدم زدن در تاریک‌ترین لایه‌های دردهای جامعه‌ام را ندارد، که حتی آدمِ این تنهاییِ شکنجه‌گونه هم نیستم. آدمِ ساعت‌ها نبودنِ آن‌که دوستش دارم در کنارم، آدمِ ساعت‌های طولانی محروم بودن از گرمای آغوش عزیزانم، و آدمِ زندگی در غربت و تنهایی مطلق. هنوز هم از آدم‌ها گریزانم، هنوز هم روحم برای زمان زیادی میانشان بودن خسته است و هنوز هم دلم می‌خواهد بدون آن‌که به ارتباط با آدم‌ها مجبور باشم فرصتِ تنهایی داشته باشم. و شاید... فقط دلبستگی و وابستگی به واقعی‌ترین آدم زندگی‌ام است که تنهایی و نبودنش را این‌چنین تلخ و رنج‌آور می‌کند. به هر حال، ساعت‌ها در خانه تنها بودن را دوست نداشتم. در واقع ساعت‌ها در خانه تنها بودن و انتظار کُشنده برای بازگشتنِ شریک زندگی‌ام این خانه‌ی کوچک بیش از آن‌چه گمان می‌کردم آزارم داد و در کنار همه‌ی دردی که بخار شدنِ سرابِ نوجوانی‌ام در جانم ریخت، سرابِ دیگری جایش را به آبی حقیقی داد. «من آدمِ دوری و نبودنت نیستم...»
بعد از مدت‌ها طولانی نوشتم. خیلی طولانی.
کاش می‌تونستم داستان هم بنویسم.