جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما
دست و تیغ عشق را زخم نمایانیم ما
از سیاهی داغ ما هرگز نمیآید برون
در سواد آفرینش آب حیوانیم ما
پشت چون آیینه بر دیوار حیرت دادهایم
واله خار و گل این باغ و بستانیم ما
از شبیخون خمار صبحدم آسودهایم
مستیِ دنبالهدار چشم خوبانیم ما
خرقه از ما میستاند نافهی مشکین نفس
از هواداران آن زلف پریشانیم ما
حلقهی چشم غزالان حلقهی زنجیر ماست
دائم از راه نظر در بند و زندانیم ما
گر چراغ بزم عالم نیست صائب کلک ما
چون ز بخت تیره دائم در شبستانیم ما؟
- #صائب
رفتن حس جالبی داره.
نمیدونم نمیشه توصیفش کرد ولی حس جالبی بهم منتقل میکنه. از اون حسها که یه چیزی مثل جادو زیر پوستت حرکت میکنه. شاید یه روز منم جدی جدی رفتم.
محمد معتمدیmohammad_motamedi_sogand 128.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
موسیقیِ مطلوب.
عجیب، رازآلود، جادویی!
نخل و نارنج ؛
امضای جدید زیر نوشتههام: مایکلا مالور
شایدم خیلی زود تغییر کنه.
نمیدونم. شما بهتر میدونین من چقد بیثباتم.
وقتی به گذشته بر میگردم و پیاما و نوشتههای قبلیمُ میخونم، خیلی خیلی خیلی حسِ عجیبی داره! انگار یکی دیگه نوشتهشون. انگار جادویین. انگار خودمُ نمیتونم درک کنم!