وقتی به گذشته بر میگردم و پیاما و نوشتههای قبلیمُ میخونم، خیلی خیلی خیلی حسِ عجیبی داره! انگار یکی دیگه نوشتهشون. انگار جادویین. انگار خودمُ نمیتونم درک کنم!
یه چیزایی رزقه. نگرانی که چطوری قراره بگذرن، چی قراره قسمتِ تو بشه، اصلا میشه یا نمیشه؟ ولی، وقتی دلُ میسپاری دست خودشون، خوب بلدن چیکار کنن باهات :) خستگی داره، خیلی ام خستگی داره، ولی شیرینه. الحمدلله رب العالمین.
بنده حقیر و سراپا تقصیر خدا هستم؛
سلام، سحر بخیر،
و تسلیت به سبب بابا علی :)
حقیقتش قلم یاری نمیکنه برای کنار هم چیدن کلمات و جملات و طلب حلالیت با یه متن ادبی و شیک. پس بسنده میکنم به جملاتِ سادهی از دل برآمده.
شده پشتتون غیبت کرده باشم، تهمت زده باشم، قضاوت کرده باشم، شوخی نابهجایی کرده باشم، با لحن بد و ادبیات اشتباهی باهاتون صحبت کرده باشم، و مابقی ماجرا؛ حلال کنید. دستمون خالیه و محتاج دعاتون هستیم.
یاعلی :)
دعا برای قلب نازنین آقامون فراموشتون نشه.
الان که دقیقا همون 100 تا مداحی مورد علاقهم که جونم بهشون بسته بود پاک شده، میخوای نشونم بدی همچین تعلق پوچی دارم به دنیا؟
دیشب اولین شبی بود که مدرسه بودم شب قدر، و جدی، خدایا، میشه شب برم مدرسه؟ قشنتره.