نخل و نارنج ؛
تو این عهدی که با من بسته بودی مگر بهر شکستن بسته بودی؟! - طالب آملی
اینم حتما میبینین بغض تو چشماشُ.
ای صبحِ شب نشینان، جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی، چون شام روزهداران
- #سعدی جان
نخل و نارنج ؛
ای صبحِ شب نشینان، جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی، چون شام روزهداران - #سعدی جان
در نهایت میتونم با عاشقانههای سعدی ازدواج کنم.
دامن کشان که میروی امروز بر زمین
فردا غبار کالبدت بر هوا رود
- #سعدی
پ.ن: پس چی؟ حالا تو هی دل منُ بشکن ببینیم تهش چی میشه دختر خانم. دوتامون که میمیریم آخر🌝
وای، وای.
خیلی کار زشتیه اگه یکی مثل سعدی عاشقتون باشه و شما دلشُ بشکنین و اذیتش کنین. اصلا هر کی عاشقتون شد، دوسش هم نداشتین، آدم بدی ام بود، دلشُ بشکنین خودتونُ میشکنم. آدم باشین. عه.
یه حس بدیه که باید تموم بشه.
چرا تموم نکنی خیالپردازی اتفاقایی که تا وقتی از جات پا نشی و کار نکنی اتفاق نمیوفتن؟ چرا دیگه انجام ندیشون؟
هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
یه کلیپ دیدم میگفت تو فقط ۲۵۵۵ روز نوجوونی و فقط ۳۶۵ تا جمعه داری تو نوجوونیت. و الان تازه به خودم اومدم و دیدم فقط ۴۷۰ روز تا تموم شدن نوجوونیم وقت دارم. فقط ۴۷۰ روز! پسر این بیانصافیه...
نخل و نارنج ؛
یه کلیپ دیدم میگفت تو فقط ۲۵۵۵ روز نوجوونی و فقط ۳۶۵ تا جمعه داری تو نوجوونیت. و الان تازه به خودم
جدی؟ جدی؟ جدی؟
فقط ۱۹۱ روز وقت دارم.
۱۹۱ روز تا آخرین روز نوجوونیم.
خیلی بدتر از چیزی گذشت که انتظار داشتم :)
هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
امشب آقای مداح میگفت؛
یادم نیست از چند سالگی برا تو گریه کردم.
ولی من خوب یادمه!
یه دختر بچهی چهار ساله بودم که شب سوم محرم رفته بودیم حسینیه. روضه ی یه خانوم سه ساله بود که دلتنگ بغل باباش بود...
من اون شب برای اولین بار، برا شما گریه کردم آقا. اون شب این دختر کوچولو خودشو جای رقیه خاتون شما گذاشت و هقهق گریه کرد.
هرچند که وقتی مامان پرسید، گفتم دلم برا بابا تنگ شده، ولی راستش این بود که دل من همون شب، برا شما و دردونهتون پر کشید...