از رفتنم مطمئن بودم. قطعیِ قطعی. لااقل میدونستم یه راهی وجود داره. حالا اونی که اسیرِ هوای خاکستریِ اینجاست، منم. دونه دونه دور و بریام دارن میرن. پیامکِ "رفتنی هستی؟" و "حلال کنید" باید جواب بدم و در نهایت میشینم تو خلوت خودم، به حکمتی فکر میکنم که هیچوقت نمیفهممش و کلی دلیل و برهان عقلی و قلبی که با خودم مرورشون میکنم. در نهایت همهشون میگن، ببین، دختر خانوم، جدا شو از عادتهای دنیاییت، الان اگه حواستُ جمع کنی، هوشیار باشی، یه چیزی به دست میاری که در صورتِ رفتن نمیرسیدی بهش. یادته دِی ماه هزار و چهارصد و یک؟ یادته دیگه!
بقیه حتی بیشتر از من دست و پا زدن که بتونم. کلی نذر و نیاز و نگرانی و به آب و آتیش زدن و و و. ولی من خوب میدونستم چه اتفاقی افتاده. خوب میدونم چرا موندم. شایدم خیلی روشن و واضح مثلِ روز نباشه برام. ولی لااقل یه مهتابی هست که تو این تاریکی مسیر رو بهم نشون میده. روزِ روشن نه، ولی موندنم برام مثلِ یه شبِ مهتابی روشنه.
امروز با بابا دربارهی آینده صحبت کردیم.
درباره این که چطور باید تصمیم بگیرم؟
گفت باید منطبق بر واقعیت تصمیم بگیری!
نه خیال و رویاهای نوجوونی و جوونی.
باید واقع بین باشی. نه این که بر اساسِ
بادِ کلهت تصمیم بگیری.
باید نیاز جامعه و توان و روحیهی خودت رو
بسنجی. نه این که دنبال سراب بدویی و
تهشم هم هیچی. به دردسر بیوفتی.
گفت معلمی بخون. برات برکت داره.
به روحیهت میخوره، آزادی و حُریت داری،
میتونی فعالیتهای جانبیت رو انجام بدی.
درآمد داری، آرامش داری، ثبات داری.
تکلیفت با خودت مشخصه میدونی داری
چیکار میکنی. هر چی فکر کردم،
دیدم راست میگه.
شاید الان منِ کمالگرای خیالپرداز،
نمیخواد زیرِ بار کارمندی و دستور گرفتن
بره، میخواد برا خودش باشه، هر کاری که
میخواد انجام بده. تنوع طلبه و زیاده خواه،
این منِ نوجوون به قول بابا سرش پُر باده.
دنبال سراب میگرده. منتها نباید اینطور باشه.
همانا سعادتِ من در حرف بابا رو گوش دادنه.
یهود و شیعه تنها گروههای جامعه جهانی و تنها مکاتبی هستن که ادعا میکنن جهان مالِ اوناست. در عینِ این که هر دو در اقلیت هستن!