eitaa logo
نخل و نارنج ؛
358 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
پارسال هم چنین روزی آسمون به همین خوشگلی بود.
هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
زیبایی -
زیبایی .
تفاوتش اینه که امسال من زائر نبودم. منم با آسمون اومدم استقبال زائرها...
هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
همه چی مثل یه خواب بود ... انگار دیروز صبح تو خواب حرمو دیدم تو خواب ضریح سردابو بغل گرفتم تو خواب تو حرم زیارت عاشورا خوندم تو خواب آبِ حرم تو رگام جریان پیدا کرد و زنده شدم تو خواب پاهام از خستگی نا نداشتن ولی باز راه می‌رفتم تا برسم تو خواب بعد چند سال گنبد عمو رو دیدم تو خواب سوار اتوبوس شدم و هق هق تا نجف گریه کردم تو خواب .. تو خواب ... انگار همه چی خواب بود! یه خواب قشنگ .. از اونا که دوست نداری تموم شه ...
هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
شراباً طهورا .. به یقین رسیدم لزوما نباید منظور شاعر از شراب و می‌خانه و مستی، حرام باشه؛ بلکه این شراب و این می‌خانه و این مستی، انتهای خوشبختی و عشقه ...
اربعین، خاکِ عراق را از آهِ حضرت زینب می‌شوید. این خاک مستعد و آماده‌ی پذیرش ولی خواهد شد.
به حدی که اجرای دو نفره خصوصا مداحی و موسیقی سنتی دوست دارم، غیر قابل وصفه.
شما به خاطر سلبریتی‌هاتون برید کُره. ما یه ادواردو آنیلی داریم، که تصور نفس کشیدنش تو خیابونای ایتالیا دلتنگمون می‌کنه.
قصد دست به قلم بردن نداشتم. مامان مدام می‌گفت: "پس نمی‌خوای چیزی بنویسی؟" و من پی‌درپی طفره می‌رفتم. از همان لحظه که اشک از گونه‌هایم بر خیابان بین الحرمین چکید، سالِ گذشته، دلتنگ شدم. دلتنگ محبوبی که در آغوش چشمانم بود! هنوز برنگشته... یک سال، شب و روز، با این موجود زبان نفهم که ساعت ۷ صبح و ۱۲ شب و ۴ عطر حالی‌اش نبود، سر و کله زدم. با دلتنگی. از پاییز تا بهار هم پای بارانی که بارید و بارانی که نبارید، باریدم. شب با رویای وصال به صبح رسیدم و صبح با مرور خاطرات به شب رساندم. در تمام روضه‌های خودمانی و بی‌شیله‌پیله‌مان با بچه‌های کلاس، هر وقت که حرف از حرم بود و حسین و مشایه و کربلا، دندان به جگر گذاشتم و چون حبه‌ی قندِ در آب، در خاطرات و نگرانی و دلتنگی و بی‌تابی حَل شدم. محو شدم مانند همان حبه‌ی قند که جز معنای پیوند خورده به آب هیچ از او باقی نمی‌ماند. حالا گریزان بودم از بازگشتن به خاطرات. مامان مدام می‌گفت چرا نمی‌نویسی؟ و من مدام طفره می‌رفتم. قلبم توان قلم در دست گرفتن نداشت. در حقیقت، قلبم توان بازگشت به خاطراتی را نداشت که این بار سهم من نبودند. با ۱۷۱ پیام خوانده نشده از کانال هیئت انصار القائم، دل به دریا زدم. به دریای طوفانی دلتنگی و اشک و بی‌قراری. بله. باز من بودم که با حقیقت جاماندن روبرو شدم. با واقعیتِ از دور سلام دادن و کنج اتاق، تنهای تنها، نرسیده به خاک کربلا، روضه‌ی خصوصی گرفتن و زمزمه کردن "اصلا می‌شنوی این صدامو؟ اصلا می‌بینی گریه‌هامو؟" هر شب، اشک‌های قلبم را پاک می‌کردم. تکه‌های شکسته و خورد خاکشیر شده‌اش را در دست می‌گرفتم، مهم نبود که دستانم را می‌بریدند و خون از آن‌ها می‌چکید. آرام و سر به زیر آن‌ها را پشت در خانه‌ی ارباب می‌گذاشتم و می‌گفتم: "من تسلیمم آقا. هر چی شما بگی دورت بگردم. تنبیه اشتباهام؟ امتحان؟ یه چیز دیگه برام کنار گذاشتی؟ هر چی تو بگی... گله ندارم عزیزِ دلم. هر چی شما بخوای دورت بگردم." پلی‌لیستِ [ اشک ] را پلی می‌کردم و بی‌صدا می‌سوختم در حالی که می‌اندیشیدم، این‌گونه سوختن و گریستن، منافاتی با تسلیم ندارد؟ داستان من قرار بود طور دیگری باشد. تا رسیدن به اتوبوس‌ها و بدرقه‌ی بچه‌های کاروان، داستان من هم قرار بود طور دیگری باشد. مامان می‌گفت چرا نمی‌نویسی؟ و من مدام طفره می‌رفتم. قلبم هنوز هم توان نوشتن و بازگشتن ندارد. توانِ نوشتن از سه هفته قبل از حرکت کاروان. سه هفته قبل از حرکت کاروان، ثبت نام من، پیش از همه، انجام شد. بی‌دردسر و آهسته. بعد ثبت نام بابا و مامان و خواهر کوچولو. اولین پیامک تایید برای بابا بود. من بودم و نگرانی و دردِ عصبیِ نشسته بر جانم. موعد اولین جلسه‌ی توجیهی (رزمایش چریک‌وارانه) فرا رسید. کوله بارِ پُر از دردم را به دوش کشیدم. در هر قدم، درد در جانم می‌پیچید و زمین‌گیرم می‌کرد. بغض راه نفس‌هایم را می‌بست و نگرانی جسورانه تمام آن‌ها را کنار می‌زد و مرا پیش می‌برد. به آخر خط که رسیدم، بغضم شکست. من بودم و دردی که تمامی نداشت و نگرانیِ جا ماندن. اما از آقای صدوقی قول گرفتم. قول رفتن. پیامک تایید آمد و من هنوز درد می‌کشیدم. جلسه‌ی توجیهی دوم هم فرا رسید و من باز درد می‌کشیدم. دکتر ام‌آرآی نوشت و شب قبل از حرکت کاروان، درد من، هنوز تمامی نداشت. قرار بود داستان من طور دیگری باشد. قرار نبود شب قبل از حرکت کاروان همه‌چیز بهم بریزد و دکتر هم آب پاکی را روی دست من. قرار نبود همه بروند و من که قول گرفته بودم، بمانم. قرار نبود من بمانم و طوفان خاطرات و قایقِ شکسته‌ی جا ماندن! قرار نبود من بمانم و مُهر سکوت بر لب و اتهامِ بهانه‌گیری... ولی من ماندم. من ماندم و درد و دلتنگی و بی‌تابی و تسلیم و مُهر سکوت بر لب و اتهامِ بهانه‌گیری... من ماندم و اشک و ناباوری. من ماندم و خاطراتی که این بار سهم من نبودند... من ماندم و ۱۷۱ پیامِ خوانده شده از خاطراتی که سهم من نبودند و قلبم که توان بازگشتن به دل طوفان دلتنگی را نداشت و قلمی که به اجبار دستش دادم. "من تسلیمم آقا. هر چی شما بگی دورت بگردم. هر چی تو بگی... آقای امام حسینِ قلبِ من." - علیا | سیده فاطمه میرزایی | ۱۵ مرداد ۱۴۰۲ - | | @mynova
یه کتاب هست به اسم کیمیای وصل
شرح زیارت عاشوراست تقریبا