هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
خونه تیمی کوچه صفر یک، همون خونه تیمیایه که همه اعضاش در سکوت مطلق کارشونو میکنن و فقط صدای واکمنِ کاستخورِ شیخ علیای فیلسوف میاد که داره نوار سخنرانیِ جدید امامُ گوش میده و وسطاش میگه اَ بچهها اینجا رو شنیدین؟ بعد یه چیزی تو دفترچهش به رمز مینویسه.
هر از گاهی هم واسه عوض شدن حال و هوا به پَر و پای هم میپیچن. یا کلی میخندن تا تهش دعواشون میشه میخزن تو اتاقاشون.
پسر خالهی چهار سالهم، داشته اخبار میدیده، یهو رو میکنه به باباش، میگه بابا، من بخوام با اسرائیل بجنگم، حواسشونُ پرت کنم، باید چیکار کنم؟ میشه بگی؟ میشه بگی برای بچههای پلسطین (نمیتونه ف رو تلفظ کنه) چیکار کنم؟
بعدش باباش براش توضیح میده باید ملحق بشی به نیروهای حزبالله و بچههای سید حسن نصرالله، از شمال برین حواس اسرائیل رو پرت کنین که بچههای فلسطین رو نزنن.
گفته خب فهمیدم، بچههای پلسطین لباس ندارن که، باید لباس بپوشن، تا اینا لباس بپوشن من حواس اسرائیلیا رو پرت کنم اینا برن تو انباری قایم بشن من برم اسلحه بر دارم.
و این سناریو ادامه دارد :)
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
بعضی وقتا همه چی به نظرم خیلی عجیب میاد.
عجیب، خودِ کلمه عجیب هم عجیبه.
یا خدا، باز گیر افتادم تو گرداب کلمات.
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
شیخ علیا به امید روزی شب به صبح میرسونه و صبح به شب که بهش بگن 'همسایه امام رضا' دورت بگردم :).
دفتر خاطرات خانوم علیا -
بدون ِ شرح :)
الان ۲۵ روز گذشته از اون روز، چه حسی باید داشته باشه؟